
اظهارات رسواييبرانگيز «برنارد مندويل» در عصر خود مبني بر اينکه اصل بزرگ زندگي اجتماعي، و پايه و اساس و جوهر تجارت، اشتغال و رونق زندگي اقتصادي، «شر» يا «رذيلت» است، در واقع براي رساندن اين معنا بود که قواعد نظم گسترده در تعارض با غرايز فطري يا «اخلاق طبيعي» که مبناي يکپارچگي گروه کوچک است، قرار دارد. مندويل نشان داد که در يک جامعهي بزرگ که، به ناگزير، تقسيم کار گستردهاي در آن صورت گرفته است، «خير عمومي» زماني تأمين ميگردد که جلو برخي غريزههاي «خوب» در عرصهي روابط اجتماعي ميان انسانها گرفته شود. به عنوان مثال اگر اصل همبستگي و تعاون، که هستي و قوام گروههاي کوچک اغلب به آن بستگي دارد، به تمامي عرصههاي فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي در جوامع بزرگ تعميم داده شود، ثروت، رونق، کارايي و، در نهايت، قوام و هستي اين جوامع به تدريج رو به زوال خواهد نهاد.
مصلحان اجتماعي و اخلاقيون اغلب با سوءظن به علم اقتصاد و مباني نظري آن مينگرند. برخي از مباني تشکيلدهندهي علم اقتصاد، مانند حداکثر کردن مطلوبيت و سود به عنوان اصل رفتاري مصرفکننده و توليدکننده، آشکارا در تناقض با اصول «اخلاقي» همهشمولي، نظير نوعدوستي و فداکاري است. اين تنش ميان اخلاق و اقتصاد نه تنها از چشم پيشگامان و بنيانگذاران علم اقتصاد (لاک، مندويل، هيوم و آدام اسميت) پوشيده نمانده، بلکه آنها شالودهي اين علم جديد را با حرکت از اين تناقض بنانهادهاند.
واقعيت اين است که نفعجويي شخصي همانند اصول موضوعهي رياضي يک اصل خنثي از لحاظ اخلاقي نيست بلکه، درست برعکس، يک اصل کاملاً اخلاقي است.