
اريك اريكسون[1] روانكاو نامدار معتقد بود يكي از تكاليف عمده كه نوجوان با آن روبرو ميشود تكوين هويت شخصي است، به اين معنا كه بايد به پرسشهايي نظير «من كيستم؟» و «مقصدم كجاست؟» پاسخ دهد. هر چند اريكسون اصطلاح «بحران هويت» را براي توصيف فرايند فعال توصيف خويشتن پيش كشيد، اما بر اين باور بود كه بحران هويت بخش جداييناپذيري از رشد رواني-اجتماعي سالم است. در همين راستا اغلب روانشناسان رشد نيز معتقدند كه نوجواني بايد دورهي «تجربهي نقشها» باشد، بدين معنا كه افراد جوان طي آن بايد بتوانند به كندوكاو در رفتارهاي گوناگون، علايق و جهانبينيها بپردازند. بسياري از باورها،نقشها و شيوههاي رفتاري ممكن است در تلاش براي دستيابي به مفهوم يكپارچهاي از خويش، «آزمايش شوند» يا تغيير يابند يا كنار گذاشته شوند.

آدام اسميت، 1759
زيستشناسان آدمي و ساير حيوانها را علي رغم گرايشهاي پرستاري و مراقبت از يكديگر باز هم خودخواهِ مطلق به شمار ميآورند. علت اين تصور بيشتر نظري است يعني اين فرض كه پيدايش همهي رفتارها فقط و فقط به سود و نفع كسي است كه آن رفتار را از خود نشان بدهد. البته اينكه ژنهايي كه نتوانند به نفع جانور حامل خود باشند در فرايند انتخاب طبيعي در شرايط دشواري قرار ميگيرند نوعي برداشت منطقي از صحنه است. اما اين پرسش هم مطرح است كه آيا فقط به اين خاطر كه پيدايش رفتارهايي در حيوان به سود اوست ميتوان او را خودخواه دانست؟

طي نيمهي اول قرن بيستم رويكردهاي روانكاوي [روانتحليلگری] و رفتارگرايي بر روانشناسي مسلط بودند. در سال 1962 گروهي از روانشناسان «انجمن روانشناسان انسانگرا» را پايهگذاري كردند. اينان روانشناسي انسانگرا را به عنوان «نيروي سوم» مطرح كردند، راه سومي در برابر دو روش ديگر. اين انجمن براي توصيف مأموريت خود چهار اصل را اتخاذ كرد:

لارنس كلبرگ[1]، روانشناس امريكايي، با ارائهي تنگناهاي اخلاقي[2] در قالب داستان، تلاش كرد مراحل جهانشمول در رشد قضاوت اخلاقي را مشخص نمايد. براي مثال، در يكي از اين داستانها همسر مردي در حال مرگ است و نياز به دارويي دارد كه مرد استطاعت خريد آن را ندارد. مرد از داروساز تقاضا ميكند آن دارو را ارزانتر به او بفروشد. وقتي داروساز امتناع ميكند، مرد تصميم ميگيرد دارو را بدزدد. از آزمودنيها خواسته ميشود دربارهي عمل آن مرد اظهار نظر كنند.
با تحليل پاسخهاي كودكان به چند نوع از اين تنگناهاي اخلاقي، كلبرگ شش مرحله در رشد قضاوت اخلاقي مشخص ساخت و در سه سطح: اخلاق پيشعرفي[3] ، اخلاق عرفي[4] و اخلاق پسعرفي[5] گروهبندي كرد. (جدول 1).
رشد شخصيت
به اعتقاد بسياري از نظريه دانان روانشناسي كه احتمالاً نظر خود را از فرويد گرفته اند، رشد شخصيت انسان حدود پنج سالگي متوقف مي شود. از اين ديدگاه، قالب و ماهيت شخصيت آدمي را تجربه هاي شيرخوارگي و سال هاي نخستين كودكي تعيين مي كند و پس از اين دوره، احتمال دگرگوني شخصيت انسان بسيار اندك است. يونگ نخستين نظريه داني بود كه به تكامل شخصيت در سراسر زندگي انسان اعتقاد داشت و مي پنداشت تحول قطعي در شخصيت، ميان سي و پنج تا پنجاه سالگي روي خواهد داد. دست كم اينكه زنداني تجربه هاي نخستين دوره ي كودكي نيستيم.
يونگ براي تكامل شخصيت انسان چهار مرحله قايل است: كودكي،نوجواني و جواني، ميانسالي، و كهولت. يونگ، دوره ي كودكي را در تشكيل شخصيت آدمي داراي اهميت خاصي نمي داند. غرايز بر رفتار نوزاد مسلط است و در اين دوران اوليه، مسايل رواني وجود ندارد؛ زيرا لازمه ي اين گونه مسايل، بودن « من هشيار » است كه در آن دوره هنوز شكل نگرفته است.

كارل گوستاو يونگ (1961- 1875 c.g.jung ) در 1913 كه سي و هشت ساله بود، مي پنداشت ديوانه شده است. تا سه سال بعد، زير بار سنگين عذاب، از بيم ايجاد سوء تفاهم، حالتي كه نمي توانست با هيچ كس در ميان بگذارد، زير فشار مداوم دروني كه گويي « كاملاً در وسط هوا معلق شده بود»، احساس سرگرداني و تنهايي مي كرد.
يونگ آن وقت روانپزشكي موفق و محترم با بيماران خصوصي بسيار، داراي زن و فرزند و سمت استادياري در دانشگاه زوريخ سوييس بود. ظاهراً از زندگي شخصي و حرفه اي غني و سرشاري برخوردار بود. چند ماه پيش از آن، رابطه ي نزديك عاطفي و حرفه اي خود را با زيگموند فرويد گسسته بود ( رويدادي كه براي هر دو دشوار بود )، گو اينكه به نظر نمي رسيد اين جدايي تنها علت مشكلات يونگ باشد. يونگ به دلايلي احساس مي كرد زندگيش فاقد معنا و شور و شوق است. فعاليت هاي فكري اش متوقف شده بود، كم مي نوشت و نمي توانست كتابهاي علمي را بخواند. كار دانشگاهي را رها كرد و از استادياري استعفا داد، زيرا احساس مي كرد زماني كه وضعيت فكري و عاطفي اش چنين آشفته و اضطراب انگيز است نمي تواند تدريس كند.
يونگ در چنين حالت آشفته اي به اميد يافتن رويدادي كه احتمالاً علت اختلال رواني اش باشد به بررسي زندگي اش، به ويژه دوران كودكي اش پرداخت. دوبار زندگي خود را مرور كرد و چيزي نيافت. سرانجام، از كوشش در راه درك عقلاني مشكلش دست برداشت و تصميم گرفت هر قدر هم كه مي خواهد بي معنا باشد، خود را به آنچه پيش مي آيد بسپرد. او خود را تسليم جوشش هاي ناهشيار خويش كرد، فرآيندي كه بعدها رسماً عنوان رويارويي با ناهشياري بر آن نهاد.
« گشتالت » (1) واژه اي است آلماني به معناي شكل، ريخت، يا سازمان و مفهوم ضمني آن كليت و تماميت است. روانشناسان گشتالت ادراكات را كلها يا الگوهاي سازمان يافته مي دانند. گشتالت درماني پرلز از روانشناسي گشتالت مستقيماً سرچشمه نمي گيرد و جز كاربرد واژه ي گشتالت ميان اين دو نظريه وجه مشترك چنداني نيست.
همه ي جنبه هاي شخص، گشتالت را تشكيل مي دهد و چنانچه مانع تكامل آنها شويم، تماميت شخصيت در هم مي شكند و جنبه هاي جدا از هم چه بسا معناي خود را از دست بدهند. به اعتقاد فرويد، غرايز گوناگون سائق انسان قرار مي گيرد. حال آنكه پرلز سائق انسان را وضعيتهاي ناتمام يا گشتالتهاي ناقص مي داند. ما به طور منظم به سراغ اين گشتالتهاي تكميل نشده مي رويم. زيرا آنها را به ترتيب اهميت منظم كرده ايم. اضطراري ترين وضعيت، تا ارضاء نشود، حاكم چيره گر و هدايت كننده ي افكار و رفتار ماست. سپس مهمترين وضعيت بعدي نمايان مي شود و به همين ترتيب ادامه مي يابد.

كمال گرايي(1) را در اصل به عنوان تمايل پايدار فرد به وضع معيارهاي كامل و دست نيافتني و تلاش براي تحقق آنها ( برنز 1980 ) كه با خود ارزشيابيهاي انتقادي از عملكرد شخصي همراه است ( فروست، مارتن، لهارت و روزنبلت، 1990 ) تعريف كرده اند. هماچك ( 1978 ) با متمايز كردن كمال گرايي بهنجار و نوروتيك، معتقد است كه كمال گراي بهنجار از تلاش و رقابت براي برتري و كمال لذت مي برد و در عين حال محدوديتهاي شخصي را به رسميت مي شناسد؛ و كمال گراي نوروتيك، به دليل انتظارهاي غير واقع بينانه، هرگز از عملكرد خود خشنود نمي شود.

فروم ( 1980- 1900 ) شخصيت انسان را بيشتر محصول فرهنگ مي داند. در نتيجه، به اعتقاد وي، سلامت روان بسته به اين است كه جامعه تا چه اندازه نيازهاي اساسي افراد جامعه را بر مي آورد، نه اينكه فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار مي كند. در نتيجه، سلامت روان بيش از آنكه امري فردي باشد، مسئله اي اجتماعي است. جامعه ي ناسالم يا بيمار در اعضاي خود دشمني، بدگماني و بي اعتمادي مي آفريند و مانع از رشد كامل افراد مي شود. بستگي سلامت روان به ماهيت جامعه، بدان معناست كه جامعه تعريف خود را از سلامت روان وضع مي كند، و اين تعريف چه بسا در زمانها و مكانهاي مختلف تغيير مي يابد.