
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

٭ نفي ديوانگي، خود نوعي ديوانگي است.
ميشل فوكو در سال ۱۹۲۶ در پوآتيه فرانسه متولدشد. تحصيلاتش را در رشته فلسفه تكميل كرد و در سال ۱۹۵۴ كتاب «تاريخ ديوانگي» را به عنوان رساله دكتراي خود ارائه داد. اما چون هدف او از تحصيل فلسفه رسيدن به «حقيقت» نبود و اصلاً دستيافتن به «واقعيت» از نظر او اهميت نداشت، با تحصيل اين رشته رضايت خاطر پيدا نكرد و پس از آن به دنبال رشته روانپزشكي رفت و در سال ۱۹۵۵ كتابي با نام «بيماريهاي روحي و شخصيت» حاصل افكار و تحقيقات او در اين زمينه شد. ديگر آثار فوكو عبارتند از: «زايش درمانگاه» (۱۹۶۳)، «واژگان و چيزها» (۱۹۶۶)، «ديرينه شناسي دانش» (۱۹۶۹)، «مراقبت و مجازات» (۱۹۷۵) و در سال ۱۹۷۶ نگارش كتاب «تاريخ جنسيت» را آغاز كرد. اين كتاب چهار جلدي به مدت هشت سال و تا پايان عمرش او را مشغول كرد و سرانجام در سال ۱۹۸۴ در حالي كه در يك آسايشگاه رواني بستري بود، در اثر ابتلا به ايدز درگذشت.
ميشل فوكو بيش از آنكه خود را فيلسوف بداند، تاريخ نگاري مي دانست كه سعي در شناخت و تحليل تاريخ غرب درباره جنون، بيماري، زبان، مجازات، قدرت، دانش، ذهنيت و جنسيت داشت. اما با اين وجود تأثير او در عرصه فلسفه و زبانشناسي كمتر از نفوذ او در عرصه «تاريخ» نبود. منتقدين آثار فوكو او را فيلسوفي بي ايمان به «حقيقت» فلسفه، عالم علوم انساني ضد انسان گرايي، زبانشناسي ساختارگرا ضد ساخت، استاد تاريخ نظامهاي فكري مي دانند و به او «آفت مزارع تاريخ» و «بت شكن تاريخ» لقب داده اند.
عقايد و افكار نيچه و هايدگر پايه هاي فكري و زمينه هاي فعاليت فوكو را شكل مي دهند. در واقع فوكو ادامه دهنده راه اين دو فيلسوف بزرگ است و نقادي او از دنياي مدرن همه نشأت گرفته از اين دو بزرگ است كه اين تأثير كاملاً در نوشته ها و آثار او مشهود و ملموس است.
اگر بتوان كار وي را تنها به يك موضوع خلاصه كرد آن چيزي نيست جز رابطهاي كه دانش با قدرت برقرار ميكند و از طريق آن خود را به عنوان يگانه حقيقت ممكن ميشناساند.
نفي عقل و عاقل يا خرد خردمند محور اصلي نقادي هاي فوكو از انديشه مدرن است. فوكو محور اصلي كارش را عقل قرار مي دهد در حالي كه منكر عقل و سوژه عاقل است. او با زباني عقل گرا مي خواهد بت خرد را در هم شكند. به دليل عقل گرايي افراطي در عصر مدرن، تمايز بين خردمند و بي خرد يا بطور صريح تر عاقل و ديوانه تمايزي آشكار و شديد شد و فوكو در حالي كه خود در بند اين تمايز بود، سعي داشت اين تمايز بين عقل و جنون را به زير سؤال ببرد. فوكو با تكيه برديوانگي مي خواست سوژه عاقل را نفي كند همانطور كه مرگ، انسان را نفي مي كند.
در كتاب «تاريخ ديوانگي» فوكو بيان مي كند كه «براي رسيدن به دورنمايه خرد بايد به خرد پشت كرد و رو به جنون آورد.» و در جاي ديگري از همين كتاب بيان مي كند كه «ديوانگي واقعيت خارجي ندارد بلكه اين تنها به قضاوت انسان برمي گردد.»
در كتاب «تاريخ ديوانگي»، كه تز دكتراي وي ميباشد، نشان داد كه ديوانگي مقولهاي است اجتماعي و نه صرفاً روانپزشكي، و اين رابطهي ميان قدرت با شاخهي مشخصي از دانش است كه در يك زمان و در يك جامعهي خاص جنون را تعريف ميكند. برخي از آناني كه تا ديروز انسانهاي «عادي» و «نرمال» شناخته ميشدند، امروز بنا بر ارادهي مقتدرانهي قدرت/دانش ديوانه تلقي ميشوند و براي «درمان» به پشت ديوارهاي بيمارستانهاي رواني منتقل ميگردند. فوكو نشان داد كه در سدههاي ميانه ديوانگان مانند ديگران در جامعه ميزيستند و مردم با آنان زندگي ميكردند. با سلطهي مدرنيته و مشغوليت فكري آن دربارهي خردباوري، قدرت در پيوند با دانش روان پزشكي، ديوانگان را از جامعه جدا كرد تا بيش از هر چيز خرد را محافظت كرده باشد. از نظر فوكو اين شكلي از ستم است كه به خاطر نامريي بودن آن و به خاطر آن كه به وسيلهي گفتارعلمي توجيه ميگردد، از نظر ما ميگريزد. ديوانگي ساختي اجتماعي است، نه مقولهاي روانشناسانه: رفتاري كه در دورهاي «نرمال» تلقي ميگردد، در دورهاي ديگر مهر ناهنجارانه و جنونآميز بودن ميخورد و فرد تا ديروز عادي از جامعه جدا و به حبس در بيمارستان رواني محكوم ميگردد.
از نظر فوكو ديوانگي يا بي خردي روي ديگر سكه خرد است كه در ارتباط نزديك انسان با درون خويش اين روي سكه يعني جنون ظاهر مي شود و او نيچه و ون گوگ را از جمله نويسندگان و نقاشان بزرگ ديوانه و مجنون مي داند كه بخوبي توانسته بودند ارتباطي تنگاتنگ و ظريف با درون خود برقرار كنند. فوكو براي ديوانگي ارزشي متعالي قائل است و جنون را داراي نيرويي شگفت مي داند كه در آينده اين نيرو، انسان و دنياي مدرن او را محو و نابود خواهدكرد.
در انديشه و آثار فوكو، «سخن» داراي جايگاهي ويژه است. سخن بر متن و بر زبان حاكم است. سخن محل برخورد و گردهمايي قدرت و دانش است. هر رشته ي خاصي از دانش در هر دوره ي خاصي مجموعه اي از قوانين ايجابي و سلبي ( پذيرنده و طرد كننده ) دارد كه تعيين مي كنند درباره ي چه چيزهايي مي شود بحث كرد، و در مورد چه چيزهايي نمي شود حرف زد. همين قانون هاي نانوشته كه بر هر گفتار و نوشتاري حاكم اند، سخن آن رشته ي خاص در آن دوره ي تاريخي هستند. از مجموع سخن هاي رشته ها يك نظام كلي سخن پديد مي آيد، و اين سخن راهگشاي چيزي است كه فوكو آن را اپيستمه يا «صورت بندي دانايي» مي خواند. در واقع اپيستمه مجموعه نظام قواعدي است كه دانش هر دوره را شكل مي دهد و تفكر و خرد انسان براساس اين نظام شكل مي گيرد. و در نهايت اپيستمه شكل دهنده فرهنگ سخن هر دوره است. پس بررسي كاركرد هاي سخن در حكم بازگشت به صورت بندي هاي دانايي است. و اين بازگشت از راه بررسي هاي ريزنگارانه و تفصيلي و تبارشناسانه، يعني از راه دسترسي به اسناد هر دوره كه فوكو آن را «آرشيو» يا بايگاني ناميده ممكن مي شود. به عقيده ي فوكو «سخن» در هر دوره موضوع دانش را تعيين مي كند، و باز اين سخن است كه مولف را پديد مي آورد، برخلاف تفكر مدرن كه مولف و ذهن انديشمند را پديدآورنده سخن مي دانستند.
بنا به عقيده فوكو «سخن» نمايانگر انديشه و آگاهي سخنگو و نويسنده و يا در كل سوژه متعالي نيست. كاربردهاي سخني خاص و متفاوت در هر دوره، و در هر صورت بندي دانايي (نظام سخن) موقعيتي ويژه براي مولف يا ذهن انديشنده پديد مي آورد، و اين سوژه ي فلسفي امكان مي يابد فقط در مواردي خاص حرف هايي بزند و احكامي صادر كند كه به هيچ رو به معناي بيان نظر نيست، اما چون بيان نظر وانمود مي شود. سخن بازگوكننده افكار، عقايد و آگاهي هاي سوژه نيست. درست برعكس، سخن آن چيزي است كه در خود از هم پراكندگي و به گفته ي نيچه «پاشيدگي» سوژه را آشكار مي كند. سخن نشان مي دهد كه سوژه به چه چيزها نمي تواند بيانديشد و از چه چيزها نمي تواند حرف بزند. و اين به مفهوم «مرگ سوژه» و در پي آن «مرگ مؤلف» در انديشه فوكو است. تئوري اي كه براي اولين بار رولان بارت آن را مطرح كرد.
در انديشه مدرن مؤلف خالق و پديدآورنده اثر است و هر اثر بيانگر و نماينده مولف خود است. به عبارتي ديگر مؤلف در اثرش حضوري دوباره پيدا مي كند و در اثرش تكرار مي شود. حتي در آثار سوررئاليسم كه آثاري فراواقعي هستند باز، حضور ذهن انديشمند سوژه متعالي را خاطرنشان مي كند و در كل، مدرنيستها به دنبال اثبات اقتدار خالق و مولف بودند. چون معتقد بودند مؤلف قادر است خودش را در «سخن» بيان كند. و اين دقيقاً همان نكته مورد نظر فوكو است كه سعي در انكار آن دارد. از نظر فوكو مؤلف، خالق اثر نيست، بلكه اين اثر است كه مؤلف را خلق مي كند. به عقيده او سخن «بيانگري» نيست تا مؤلف آنرا براي بيان عقايد و انديشه هاي خود به كار گيرد، بلكه سخن «رخدادي» است كه مؤلف را به كار مي گيرد و او را مي آفريند.
در انديشه فوكو انسان متناهي و فناپذير است و هستي وجود او محدود به زمان و مكان است و از اين رو انسان آن اقتدار آفرينندگي را در خلق يك اثر ندارد تا بتواند در اثرش حضور پيداكند و يا با حضورش در آن تكرار شود. به همين جهت فوكو توانايي و مرجعيت مؤلف را نمي پذيرد.
فوكو به جاي حقيقت و سوژه آفرينشگر (انسان) كه از المانهاي محوري تفكر مدرن محسوب مي شوند، مؤلفه هاي «سخن»، «اقتدار» و «دانش» را قرارداد. او منكر توان خلاقه انسان براي خلق مفاهيم علمي و فهم واقعيتهاست. كه اين حقايق و مفاهيم خود را در سخن نمايان مي كنند و فوكو سعي داشت با تحليل سخن به قدرت ذاتي آن دست پيدا كند نه اينكه از طريق آن به واقعيت برسد. چون در افكار فوكو رسيدن به حقيقت نقش و اهميتي نداشت. برخلاف انديشه هگل كه در آن زبان بيانگر حقيقت بود.
در فلسفه هگل نقطه عطف سوژه و ابژه، در وجود انسان است. يعني انسان از يك طرف ذهن خردمند و فاعل انديشمند محسوب مي شود و از طرف ديگر موضوع انديشه هاي خود. به عبارت ديگر در فرهنگ مدرن، انسان هم موضوع دانش است و هم منشأ قدرت. در حالي كه در انديشه فلسفي فوكو، انسان به عنوان سوژه جايي ندارد و سخن و نظام سخن شكل دهنده سوژه هستند. ازنظر فوكو ابژه شكل دهنده سوژه و مسلط و حاكم بر آن است. كلود لوي استروس در كتاب «انديشه هاي وحشي» خود مي گويد: «هدف علوم انساني، محوكردن انسان است در پس دانش، نه شكل دادن به سوژه متعالي.»
در كتاب «واژگان و چيزها» فوكو رابطه حاكم بين چيزها و واژگان را در سه دوره تاريخي رنسانس، عصركلاسيك و دوران مدرن بررسي مي كند، كه موضوع تحليل در هر دوره «سخن» است. و اصل «عدم تداوم تاريخي» و «گسست» هم، محور اصلي كتاب محسوب مي شود. فوكو در اين كتاب بيان مي كند كه در دوران رنسانس«خدا» به عنوان هستي نامتناهي منشأ قدرت بود و اين قدرت در قرن نوزدهم به «سخن» منتقل شد كه وسيله اين انتقال «خرد» انسان بود. بنابراين اين اقتدار از «خدا» به «انسان» و سپس به «سخن» انتقال پيدا كرد و هدف فوكو از اين قياس اين است كه نشان دهد: در طي تاريخ قدرت سوژه به ابژه منتقل مي شود كه اين نقل و انتقال در بستر «سخن» انجام مي گيرد.
فوكو در كتاب «واژگان و چيزها» بيان مي كند كه زباني كه پيكر و ساختار انديشه انسان را نشان مي دهد در دوره كلاسيك نقش خوب و برجسته اي داشت و اين باعث شد كه دانش سخن نقش برجسته اي در اين دوران داشته باشد. ولي در دوران مدرن واژه ها توان بيانگري و چيزها قدرت دلالت گري خود را از دست دادند. در نتيجه زبان قدرتش در بيان ابژه ها ضعيف شد و زبان دوران مدرن زباني غيرصريح و سنگين شد و از آنجايي كه زبان شيرازه دانش و سخن محسوب مي شود، در دوران مدرن با بي اعتبار شدن بيانگري زبان اين شيرازه از هم گسيخت و دانش علوم انساني از هم پاشيده شد.
افزون بر همهي اينها، فوكو نظريهپرداز قدرت بود. جملهي معروف وي «قدرت همه جا هست» در واقع انكار نظريههاي ماركسيستي و ليبرالي بود كه قدرت را به سرمايه، دولت، سيستم سياسي يا مانند اينها كاهش ميدادند. وي صريحأ ميگفت كه منظور وي از قدرت مجموعهاي از نهادها يا مكانيسمهاي سياسي و اجتماعي نيست. فوكو بحث ميكرد كه هر كجا كه امور بر روندي به ظاهر «طبيعي» ميگردند، درست همان جا قدرت حضور دارد. در فصلهاي يكم و دوم از بخش چهارم جلد نخست تاريخ جنسيت كه حاوي يكي از مهمترين بحثهاي تئوريك وي دربارهي قدرت است، فوكو مينويسد كه قدرت همه جا هست، نه به خاطر آن كه همه جا را در بر ميگيرد، بلكه درست به خاطر آن كه از همه جا برميخيزد.
به اعتقاد فوكو، قدرت همواره محدوديتي براي آزادي است. با اين حال هيچ رابطه اي بيرون از قدرت نيست و حتي آزادي نيز مشمول روابط قدرت است.
قدرت تنها زماني قابل تحمل است كه بتواند بر بخش قابل توجهي از خويش نقاب بزند و موفقيت آن بستگي به توانايي آن در پنهان ساختن مكانيسمهايش دارد.
منابع:
1. بابك احمدي، حقيقت و زيبايي، نشر مركر، 1384 ، ص 162- 176
2. فوكو؛ آفت مزارع تاريخ، ترجمه ي ليدا فخري، روزنامه ي ايران شماره ۲۲۹۴
3. ميشل فوكو كه بود؟، پيمان وهاب زاده، سايت با شما نيستم
