
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

سرش را که فرو ميکند توي بالش، چينهاي نازک کنار چشمش بيشتر ميشوند. دهانش نيمهباز است انگار که طرح بوسهاي ناتمام مانده باشد. پاي راستش را که تا صبح از تخت آويزان مانده، بالا ميکشد و زانو را جمع ميکند توي شکمش و پاي چپ رها ميماند. همان حوالي است که من سرما را حس ميکنم. دستش روي انحناي کمر يا آن پايينترها دنبال پتو ميگردد، از اين تلاش او سردم ميشود. مثل هر شب آنقدر ناآرام خوابيده که پتو پايين تخت افتاده است. دلم ميخواهد پتو را بکشم روي اندامش تا زير گودي گردن.
سپيده که ميزند ديگر از زجرنالههاي او و صداي قژقژ تخت اتاق مجاور خبري نيست. کمکم لبهايش به تلخي بسته ميشوند. به خودش کش و قوسي ميدهد. انگار که درد در تنش بيدار شده باشد، صورتش جمع ميشود. بلند ميشود و پنجره را ميبندد. چند ليوان آب ميخورد، کتري را از آب پر ميکند و کبريت ميکشد. شعله که به پوستش ميرسد، کمي مکث و بعد فوت ميکند. حوله را برميدارد. حتي نيمنگاهي هم به من نمياندازد و در حمام را پشت سرش ميکوبد. من ميمانم و اين اشيا محقر و تهمانده بوي تن غريبه که مشام را ميآزارد.
آب با شدت مثل سوزن روي کوفتگي تنش فرو ميريزد. صدايش موقع خواندن آهنگ محبوبش چقدر محزونتر به نظر ميرسد. روزها که از پي هم ميگذرند صدايش کلفتتر ميشود، انگار کسي طناب انداخته باشد به گلويش و رد طناب جا مانده باشد روي صدا. گهگاه صداي افتادن نميدانم صابوني، شامپويي، چيزي به گوش ميرسد. از درز زير در عطر زنانه شامپو بيرون ميزند. قبلترها اين عطر ماندگارتر بود توي اتاق. مدتهاست ديگر آن شامپوها را نميخرد، فقط اين نيست که نميتواند، ديگر ميلي در او نمانده است.
يک روز موهاي نرم و بلند ريحانه را که ميبافت، حسرت بود يا لذت که در چشمانش برق ميزد، نميدانم.
«اين موهاي لامصب رو اونقدر رنگ و مش و کوفت کردم که که مثل سيم ظرف شوري شدن!»
صداي آب را که بي حضور اندام او با شدت به کاشيهاي کف ميخورد، ميشنوم. دستش از لاي در لگن قرمز لباسهاي شسته را بيرون ميگذارد. شانههايش حالا بايد زير دوش باشد. باز ميخواند، محزونتر. ناگهان ناله ميکند:
«حرومزاده وحشي!»
شير آب را ميبندد، و من تازه هقهق گريهاش را ميشنوم.
از حمام ميآيد بيرون. چايي را با کمي دارچين دم ميکند. براي پهن کردن لباسها با حوله از اتاق خارج ميشود. فکر نکنم هنوز پايش به ايوان رسيده باشد که صداي سوت بلند ميشود و خنده جلف زنهاي اتاقهاي مجاور را در خودش گم ميکند.
لگن خالي را توي حمام ميگذارد. ميرود، از روي طاقچه پاي پنجره يک آينه کوچک بيضي شکل برميدارد. آينه را که توي گودي دستش جا گرفته، دور و نزديک ميکند تا بتواند چهرهاش را کاملاً ببيند. به عکسي که به پشت آينه چسبيده شده، خيره ميشود. حسرت، عشق و شايد خواهشي سرکوب شده، در نگاهش موج ميزند. با وجود من چرا به اين تکه آينه حقير احتياج دارد؟ شايد اين نياز به آن عکس است که روزي چند بار او را ميکشد تا پاي پنجره. و آن آينه؟...نه! او هم دخيل است.
سيگار را روشن ميکند. آنچنان پکي ميزند انگار که بخواهد هستي سيگار را بگيرد. به طرف من ميآيد، موهايش را شانه ميکند و بدون وسواس بيگودي ميپيچد. گاهي از گوشه چشم نيمنگاهي به من مياندازد. دوباره ناله ميکند و بيگوديها روي زمين قل ميخورند. دستش را توي يقه حوله ميبرد و سينهاش را مشت ميکند. دندانها را به هم ميسايد:
«حيوون رذل.»
چهرهاش از درد منقبض ميشود. پيچيدن موها را تمام ميکند. توي ليوان لب پريده چاي ميريزد و داخل يخچال دنبال چيزي براي صبحانه ميگردد، اما جز شيشههاي نيمه خالي مشروب و آب، کمي نان و پسمانده غذاي ديروز چيزي نمييابد. حرص ميخورد و با پشت پا در يخچال را ميبندد. چاي را کنار وسايل بزک ميگذارد. دوباره بلند ميشود و نان را از يخچال درميآورد. به صورتش کرم ميمالد و پوست سبزه خوشرنگش يکباره سفيد ميشود.
نان را توي چاي شيرين فرو ميبرد تا کمي نرم شود. کمر حولهاش را سفتتر ميبندد. توي اتاق راه ميرود. برميگردد. باقي نان را توي چاي فرو ميکند و چاي را تا ته ليوان سر ميکشد.
آرام آرام با کف دست روي گونه هايش ميزند تا کرم روي صورتش بنشيند. اين صدا چقدر مرا عصبي ميکند وقتي غريبهاي با اين تک ضربهها روي کفلهايش ميزند. تند ميزند و کفلهايش مثل ژله تکان ميخورند. باز ضربآهنگ را کند ميکند. حالا ديگر کرم روي پوستش نشسته است. روبهروي تصوير زن برهنه روي ديوار ميايستد. برهنه ميشود. گردنش کشيدهتر است اما شانههاي زن تصوير کمي پهنتر است. حتي سينههايش بزرگتر است و خونآبه نوک سينهاش آنقدر تازه که انگار هر لحظه نزديک است خون از آن شره کند.
کاسه روسي قديمي را از روي يخچال برميدارد تا بين خنزر پنزرهاي داخل آن، پماد را پيدا کند. اين کاسه را آن دفعه که با آن مردک به رشت رفته بود، با خودش آورد. شراره دهانش باز مانده بود که:
«پتياره، اين عتيقه رو از کجا آوردي؟»
براي شراره گفته بود:
«رشت پر از ظرفاي اين ريختيه! از روسيه مييارن! از آب گذشتهس.»
چقدر به خودش ميباليد. اين اواخر خودش هم باورش شده بود که روي يخچال، عتيقه دارد. هر وقت غريبهاي ميخواست از اتاق بيرون برود، نگاهش ميرفت روي يخچال که مبادا بدزدتش.
با پماد کمي سينهاش را چرب ميکند، اما هنوز درد دارد. چند وقتي ميشود که ديگر دکتر غريبه را نميبينم، از وقتي که پماد را به او داد چند هفتهاي نگذشته بود که براي بار آخر آمد و ديگر پيدايش نشد. داد ميزد:
«هرزه لجن! پر از مرض و کثافتي.»
دست گذاشته به گودي کمرش. کفلهايش چقدر از زن تصوير بزرگتر است. و غريبهها چقدر اين را دوست دارند. روي کشاله پاي راستش رد پنچهاي مانده. و ساقها را انگار به زيباترين فرم تراشيده باشند.
چهرهاش گشاده ميشود. نگاهم ميکند و تلخ ميخندد. توي کمد دنبال شورت ميگردد، آنکه گيپور زرشکي دارد و با بند ساتن روي استخوانهاي تهيگاهش بسته ميشود را انتخاب ميکند. بند سوتين را پشت گردنش ميبندد. دورتر ميايستد و به من نگاه ميکند. روي موهايش را سشوار ميگيرد و کمکم بيگوديها را باز ميکند. دست ميبرد لاي موها و تابشان را مرتب ميکند. ريشه موهايش به اندازه دو بند انگشت سياه است و باقي بلوند. پلکها را با سايه سياه ميکند و ماتيک سرخي به لب ميمالد و با همان به گونههايش هم رنگي ميدهد. چشمها را خمار ميکند و زبانش را روي لبها ميکشد.
انگار ميلرزم. گويي همه غبارهاي عالم روي تنم نشسته باشد، همهچيز را مهآلود ميبينم و يا شايد اينها همه تصوري از ديدن است.
پيراهن بدننماي قرمزي از جنس حرير ميپوشد. نگاهش مدام به من است و خودش را برانداز ميکند، شايد اين نور انعکاسي است از قرنيه من روي چهرهاش که اينقدر خواستني شده است. اين شهوت نميدانم در چشمان اوست که شعله ميگيرد يا من. کاش زمان ساکن بماند و يا او روبهرويم، تا مدام تصويرش را شفافتر کنم، صيقليتر حتي از تماميت درونم.
باز ميرود پاي پنجره. کف دستش را ميگيرد جلوي آينه. نگاه ميکند به خطوطي که به هم نزديکند و گاه از هم فاصله ميگيرند. غرق ميشود در تصوير پشت آينه. حتماً نبض کف دستش به تندي ميزند زير آينه يا تصوير. تپشي که هميشه از من دريغ کرده است. کسي که از گذشتهاي دور در او ريشه کرده است، تنها مردي که هميشه جسمش را از او دريغ کرد و بعدها روحش را نيز. مردي که حضورش همواره براي من در سايه بوده است. سايهاي که خلوتهاي او را هم مبهم ميکند و عريانياش را از من ميگيرد.
تقهاي به در ميخورد. دستانش با اندک رعشهاي آينه عکسدار را روي طاقچه ميگذارد و نگاهش را مدام از تصوير، يا نميدانم آينه منحني، ميدزدد. سر برميگرداند به سمت من. نيم رخش موازي ظرافت شانهها قرار ميگيرد. اندامش لوند به سمت در ميروند. کاش کسي مرا تکه تکه ميکرد قبل از گشودن در. هميشه چنين وقتهايي در من صداي خرد شدن و شکستن ميپيچد، و صداي گامهاي کسي که روي تکههاي خرد شده پا ميگذارد، مثل سوهان هستيام را ميفرسايد.
تا به خودم بيايم، بوي غريبه مسخم کرده است. هميشه اواسط عشقبازي به لجن کشيده هوشيار ميشدم. اما هنوز هيچ رخ نداده است. او مثل مار دور غريبه ميپيچد. چيزي در من سقوط ميکند. نميدانم در ذهن خراب اين غريبه چه ميگذرد که اينطور مثل مصيبتزدهها مستاصل مانده است. اما او کارش را خوب بلد است و کمکم وارد بازياش ميکند.
مردمکان غريبه گشاده ميشود از شهوت و يا حتي از توحش. دستانش را حلقه ميکند دور او و هلش ميدهد به سمت تخت. نگاهم کدر ميشود از هرزگي حرکات او. غلت ميخورد روي غريبه که تقلا ميکند از سلطه اندام او خارج شود. نگاه غريبه لحظهاي روي من ثابت ميماند. چهرهاش گر ميگيرد و انگار همزمان کسي خون صورتش را کشيده باشد، مثل گچ رنگ ميبازد. سگلرز ميکند. او تکانش ميدهد. و نگاه من همچنان خيره مانده روي مردمکان دريدهاش. چشمش ميافتد به زيرسيگاري برنجي کنار تخت. هنوز چشمهايش مردد به نظر ميرسند. او باز تکانش ميدهد. غريبه او را از خود ميراند و دست ميبرد زير سيگاري را بلند ميکند. او ترسيده، اندامش در پي دفاع خيز ميگيرد. گويي نبضي در التهاب نقاط کانوني انديشهام ميزند. زيرسيگاري توي دستان غريبه شتاب ميگيرد. و اينبار واقعيت شکستن به صدا درميآيد. غرق ميشوم در خون. انگار کسي چشمهاي او را دوخته باشد به اين ترک، شکاف، به زخم عميقي که نميدانم کجاي اين بي جسميام را دريده است.
سفيدي چشمهاش که در خلوت و آرامش تهمايهاي آبي دارد را خون گرفته است. نرماي سرانگشتش سرماي هميشگي اين روح خفته را ميزدايد. اين بغض که در سراسر وجودم رخنه کرده را ديگر تاب فرو خوردن ندارم. و هيچ منفذي نمييابم به بيرون،... به او.
او نفسش را ها ميکند توي من، تا بخارمانندي بنشيند روي حضورم. نفسهايش تقطير ميشود روي مني که دارم ذوب ميشوم. بس است شايد، ميخواهم رخوت نفسهايش را ببلعم، رها شوم و تمام کنم اين مدام صيقل دادن خودم را و انديشهام را، تنها او را شفاف ميخواهم که بيابم توي خودم.
پنجره را باز ميکند. ماه کامل است و کمي باد ميآيد. آينه کوچک را که جلوي صورتش ميگيرد، شرم ميدود به چشمانش که حالا ديگر وقيح نيستند. دردمندند و بيرمق اما پرشور، وقتي به تصوير مرد پشت آينه نگاه ميکند. روي تخت دراز ميکشد. برهنه ميشود، آينه در گودي دست چپش جا دارد. سرش را بلند ميکند، خيره به حسرت من مينگرد. انگشتهاي دست راست را آرام ميسراند روي تنش. به تصوير، نرم لبخند ميزند و دستش را ميبرد پايينتر، بين کشالههاي ران.
انگشتهايش را گاه آرام، گاه شتابان روي رطوبت لزج پوستش ميکشد. نفسهايش تند ميشود. کفلهاي منقبضش از تخت بلند ميشود، سرش را توي بالش به عقب فشار ميدهد، قوس کمرش آشکارا به طرزي وحشي نمايان ميشود، انگار که برهنگياش پلي روي تخت زده باشد. ماهيچههاي گونهاش ميلرزند. صداهايي بم و خفه، بريده بريده از گلويش خارج ميشود. سرش به سبکي از روي بالش بلند ميشود و با تکانههايي پياپي روي بالش آرام ميگيرد. پسِ سرش بايد سنگين شده باشد، مثل سرب.
از سستي بيهوش ميشود و رضايت در اندامش موج ميخورد.
آينه از رخوت انگشتانش کنار تخت، روي پتو رها ميشود.
