
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

كارل
گوستاو يونگ (1961- 1875
c.g.jung ) در 1913 كه
سي و هشت ساله بود، مي پنداشت ديوانه شده است. تا سه سال بعد، زير بار سنگين عذاب،
از بيم ايجاد سوء تفاهم، حالتي كه نمي توانست با هيچ كس در ميان بگذارد، زير فشار
مداوم دروني كه گويي « كاملاً در وسط هوا معلق شده بود»، احساس سرگرداني و تنهايي
مي كرد.
يونگ
آن وقت روانپزشكي موفق و محترم با بيماران خصوصي بسيار، داراي زن و فرزند و سمت
استادياري در دانشگاه زوريخ سوييس بود. ظاهراً از زندگي شخصي و حرفه اي غني و
سرشاري برخوردار بود. چند ماه پيش از آن، رابطه ي نزديك عاطفي و حرفه اي خود را با
زيگموند فرويد گسسته بود ( رويدادي كه براي هر دو دشوار بود )، گو اينكه به نظر نمي
رسيد اين جدايي تنها علت مشكلات يونگ باشد. يونگ به دلايلي احساس مي كرد زندگيش
فاقد معنا و شور و شوق است. فعاليت هاي فكري اش متوقف شده بود، كم مي نوشت و نمي
توانست كتابهاي علمي را بخواند. كار دانشگاهي را رها كرد و از استادياري استعفا
داد، زيرا احساس مي كرد زماني كه وضعيت فكري و عاطفي اش چنين آشفته و اضطراب انگيز
است نمي تواند تدريس كند.
يونگ
خطر از دست دادن ارتباط با جهان واقعي را احساس مي كرد، ولي خوشبختانه نيازهاي
بيماران و خانواده اش او را به اندازه ي كافي به زندگي بهنجاري كه بتواند ادامه دهد
سرگرم مي كرد. ناگذير بود پيوسته به ياد خود بياورد: « چيست و كيست»، « من از يك
دانشگاه سوييسي دكتراي پزشكي دارم. بايد به بيمارانم كمك كنم، همسر و پنج فرزند
دارم، در شماره ي 228 خيابان سيشتراسه در شهر كوزناخت زندگي مي كنم. اينها واقعيت
هايي بودند كه از من توقعاتي داشتند و بارها به من ثابت كرده بودند كه وجود دارم و
صفحه ي خالي و سفيد سرگرداني در طوفان هاي روح نيستم.»
يونگ
در چنين حالت آشفته اي به اميد يافتن رويدادي كه احتمالاً علت اختلال رواني اش باشد
به بررسي زندگي اش، به ويژه دوران كودكي اش پرداخت. دوبار زندگي خود را مرور كرد و
چيزي نيافت. سرانجام، از كوشش در راه درك عقلاني مشكلش دست برداشت و تصميم گرفت هر
قدر هم كه مي خواهد بي معنا باشد، خود را به آنچه پيش مي آيد بسپرد. او خود را
تسليم جوشش هاي ناهشيار خويش كرد، فرآيندي كه بعدها رسماً عنوان رويارويي با
ناهشياري بر آن نهاد.
نخستين چيزي
كه ناهشياري اش او را به انجام دادن آن راه برد، ساختن مدل دهكده اي با سنگريزه
بود، يعني بازآفريني دوره اي از كودكي اش كه با شور و شوق با تكه هاي كوچك، ساختمان
مي ساخت. در ضمن جستجو به دنبال سنگريزه ها، مي انديشيد: « هنوز در اين چيزها زندگي
هست، هنوز پسر كوچولو در همين دور و برهاست.» اين فعاليت تازه، ذهن او را به خود
مشغول داشت و او تا حد امكان روي اين كار وقت صرف مي كرد. ابتدا مقاومت مي كرد،
زيرا به نظرش تحقير آميز مي آمد. آيا جز بازي كردن بازي هاي كودكيش كار ديگري از او
ساخته نبود؟ اما بعدها گفت: « اين لحظه نقطه ي عطف سرنوشتم بود.»
ساختن دهكده
هاي مدل با سنگريزه تنها آغاز رويارويي يونگ با ناهشياريش بود. اين فعاليت، تخيلات
و روياهاي او را آزاد مي ساخت و در سال هاي بعد يونگ آنها را فعالانه و مشتاقانه
دنبال كرد.
رويارويي
كارگر افتاد. در نتيجه ي اين سير و سفر دراز در ناهشياري، يونگ كانون و معناي نويني
براي زندگي خويش و ادراك تازه ي شخصيت انسان پي ريزي كرد. نوشته هاي او در اهميت
اين تجربه جاي ترديد باقي نمي گذارد. خود او مي گويد: « ناهشياري گشوده ام چون
جريان آتشفشاني بود و حرارت شعله هايش زندگيم را شكل دوباره بخشيد . . . سال هايي
كه تصوير هاي ذهني دروني خود را دنبال مي كردم، مهمترين سال هاي زندگيم بود. تكليف
اساسي ترين چيزها در آن سال ها معلوم
شد.» جاي شگفتي نيست كه برداشت يونگ از سلامت روان از همين تجربه كاملاً شخصي حاصل
شد.
نگرش
يونگ به شخصيت
يونگ
بيش از هر نظريه دان ديگري بر ناهشياري تأكيد كرد. به نظر يونگ، تجربه هايي كه هر
فرد در زندگي گرد مي آورد تنها بخشي از ناهشياري نيست، بلكه تجربه هايي كه همه ي
انسان ها و نياكان حيواني آنها گرد آورده اند، نيز هست. در معناي درست كلمه، همه ي
ما وارث ميراث يكپارچه اي هستيم كه از تمامي تجربه هاي همه ي انسان ها در سراسر
روزگاران گذشته فراهم آمده است.
به
اعتقاد يونگ، بيشتر بدبختي و يأس بشر و احساس پوچي و بي هدفي وبي معنايي، از نداشتن
ارتباط با بنيادهاي ناهشيار شخصيت است. به اعتقاد او، علت اصلي اين ارتباط از دست
رفته، اعتقاد بيش از پيش ما به علم و عقل به عنوان راهنماهاي زندگي است. او مي گويد
ما بيش از اندازه يك بعدي شده ايم، بر هشياري تأكيد مي كنيم و به بهاي از دست دادن
ناهشياريمان موجود عاقل شده ايم.
يونگ
از چيرگي يا تسلط ناهشياري بر شخصيت آدمي دفاع نمي كند. بلكه به عكس، سلامت روان
مسير و هدايت هشيارانه ي ناهشياري مي داند. عوالم هشيار و ناهشيار بايد يكپارچه
شوند و به هر دو آنها امكان رشد و پرورش آزادانه داده شود.
فرايندي كه
موجب يكپارچگي شخصيت انسان مي شود فرديت يافتن، يا تحقق خود است. اين فرايند « خود
شدن » فرايندي طبيعي است. در واقع،
گرايشي چنان نيرومند است كه يونگ آن را غريزه مي داند. با اين حال در راه فرديت
يافتن، موانع بسيار موجود است و يونگ نسبت به اينكه همه بتوانند به آن دست يابند،
خوشبين نبود.
ساخت
شخصيت
به
نظر يونگ، شخصيت انسان متشكل از سه نظام جداگانه، اما داراي روابط متقابل است: « من
»، « ناهشيار شخصي » و « ناهشيار جمعي ». هرچند اين نظام ها متفاوتند، مي توانند بر
يكديگر تأثير بگذارند.
ناهشيار
جمعي، مهمترين ركن شخصيت و همچنين بحث انگيزترين جنبه ي كل نظريه ي يونگ است. « من
»، ذهن هشيار است و همه ي ادراك ها، خاطره ها، انديشه ها و احساس هايي را دربر مي
گيرد كه همواره بدانها آگاهيم. پيوسته در طول زندگي دستخوش محرك هاي دامنه داري
هستيم كه دامنه شان بيش از آن است كه بتوانيم به طرز مؤثري از عهده ي آنها برآييم.
از اين رو، بايد در ادراك آنچه پيرامون ما مي گذرد، گزينشگر باشيم. بايد محرك هايي
را كه بي معنا، نامربوط، جزئي، زيان آور و تهديد كننده اند بپالاييم. اين كنش حياتي
را « من » انجام مي دهد. ماداميكه « من » حس، عقيده يا خاطره اي را نشناسد و به
هشياري نپذيرد، ديده و شنيده و انديشه نمي شود.
بيشتر هشياري
ما ( چگونگي نگرش و واكنش ما نسبت به جهان ) با گرايش هاي برونگرا و درونگرا تعيين
مي شود.
شخصي
كه داراي گرايش برونگرا است، روي او به سوي جهان برون و واقعيت عيني است چنين شخصي
باز و آميزگار است و پنداري به راستي از مصاحبت ديگران لذت مي برد. به عكس روي
درونگرا به سوي زندگي دروني ذهني است و احتمالاً درونگرا، كناره گير و خجالتي است.
غالباً در
زندگي انسان يكي از اين دو گرايش چيره مي شود و بر رفتار و هشياري او حكمفرمايي مي
كند و اين به معناي نفي كامل گرايش ديگر نيست. گرايش ديگر، بي آنكه بخشي از هشياري
باشد وجود دارد. اين گرايش بخشي از ناهشيار شخصي مي شود و همچنان مي تواند بر رفتار
تأثير بگذارد.
يونگ
دريافت كه همه ي دورنگرايان يا برونگرايان همانند نيستند و گرايش آنها به جهان ممكن
است معقول يا نامعقول باشد. كنشهاي معقول: كنش انديشمند و كنش عاطفي است. هر چند
اين دو كنش در واقع ضد يكديگرند، اما هردو به داوري و سنجش تجربه ها و سازمان دادن
و طبقه بندي آنها مي پردازند. كنش هاي نامعقول، كنش حسي و كنش شهودي است و عقل را
به كار نمي گيرند. اين دو كنش نيز ضد يكديگرند. كنش حسي به تجربه ي واقعيت از راه
حواس مربوط مي شود، حال آنكه كنش شهودي مبتني بر اشراق يا نوعي تجربه ي غير حسي
است.
همان
گونه كه در جهت گيري اصلي ما نسبت به جهان، تنها يك گرايش چيره مي شود، در هشياري
نيز يك گرايش چيره است و سه كنش ديگر بخشي از ناهشيار شخصي مي شود. البته به علت
ناسازگاري اين كنش ها، تنها يك كنش معقول يا نامعقول مي تواند بر شخص چيره شود.
سرانجام، در
اين طبقه بندي تقريباً پيچيده ي شخصيت انسان، دو گرايش و چهار كنش، توأماً هشت سنخ
رواني را تشكيل مي دهند. درونگرايان يا برونگرايان مي توانند زير تسلط چهار كنش
قرار گيرند. في المثل، درونگرا مي تواند به شيوه ي انديشمندانه يا برونگرا به طريق
حسي به كنش بپردازد.
با
آنكه هشياري در نظر يونگ مهم است، اما اهميتش هيچگاه به پايه ي ناهشياري در شخصيت
آدمي نمي رسد. ناهشياري داراي دو سطح است: ناهشيار شخصي و ناهشيار جمعي. سطح بالاتر
سطحي تر، ناهشيار شخصي است كه در اصل انبار يا مخزن مطالبي است كه ديگر هشيار نيست،
اما به آساني مي تواند به سطح بيايد.
اين مطالب، خاطره ها و انديشه هايي را دربر مي گيرد كه به سبب بي اهميت بودن يا
تهديد كننده بودن، از آگاهي هشيار رانده شده اند.
يونگ
يك جنبه ي مهم ناهشيار شخصي را عقده ها خوانده است. مقصود از عقده، مجموعه
اي از عواطف و خاطره ها و انديشه هاي مربوط به موضوعي مشترك است. به عبارت ديگر،
عقده ها شخصيت هاي كوچكتري در درون شخصيت كلي هستند، و ويژگي آنها اشتغال ذهني شديد
نسبت به چيزي است. براي نمونه، زماني كه مي گوييم شخصي عقده ي حقارت يا قدرت طلبي
دارد، منظورمان آن است كه ذهن او به حقارت يا قدرت مشغول است و اين تمركز به شدت بر
رفتارش تأثير مي نهد.
عقده
بخشي از آگاهي هشيار نيست و در ناهشيار شخصي جاي دارد. در واقع تعيين كننده ي همه
چيز ما هستند، از چگونگي ادراك جهان گرفته تا ارزش ها، علاقمندي ها و انگيزش
ها.
يونگ
ابتدا منشأ عقده ها را رويدادهاي ناگوار دوره ي كودكي مي پنداشت، اما بعد به اين
نتيجه رسيد كه آنها از تجربه هاي ژرف تري سرچشمه مي گيرند. به نظر وي تجربه هاي
خاصي كه در تاريخ تكامل بشر از راه مكانيسم هاي توارثي از نسلي به نسل ديگر انتقال
مي يابند، بر عقده ها تأثير مي گذارند. همان گونه كه هر يك از ما از تجربه هايي كه
در گذشته گرد آورده ايم سرشاريم، نوع بشر نيز چنين است. مخزن اين تجربه هاي مشترك
تكاملي، ژرف ترين و دست نيافته ترين سطح شخصيت انسان يا ناهشيار جمعي است كه اساس
شخصيت فرد قرار مي گيرد. ناهشيار جمعي، رفتار كنوني فرد را هدايت مي كند و
بنابراين، نيرومندترين عامل شخصيت انسان است. اين تجربه هاي اوليه ناهشيارند و در
هر يك از ما به صورت تمايلات يا گرايش هايي براي ادراك، تفكر و احساس به شيوه ي
نياكان مان است.
فعليت يا
تحقق اين گرايش ها در رفتار ما، به تجربه هاي خاصي كه داشته ايم بستگي دارد. في
المثل، نياكان نخستين ما از تاريكي هراس داشتند و بنابراين ما هم اين هراس را از
آنها به ارث برده ايم. اين بدان معنا نيست كه همه ي ما به طور خودكار با بيم و هراس
از تاريكي رشد مي كنيم، بلكه مقصود اين است كه آموختن ترس از تاريكي به مراتب
آسانتر از ترس از روشنايي است. اين گرايش وجود دارد و فقط نيازمند تجربه ي مناسب
است. ( في المثل، بيدار شدن از كابوس در تاريكي ) كافي است تا اين تمايل را به
واقعيت كند. يونگ گفته است: « شكل جهاني كه از آن زاده مي شويم، از پيش به صورت
تصويري واقعي به ما ارث رسيده است. »
يونگ
با كاوش در فرهنگ هاي گوناگون همه جاي دنيا و تمام دوره ها اين تجربه هاي مشترك،
مضامين و نمادهاي مشابه را يافت. اين تجربه هاي مشترك چون تصويرهايي در ذهن ما عيان
يا به زبان ما بيان مي شوند. يونگ اينها را سنخ هاي كهن[1]
خوانده است. بنا به تعريف، سنخ كهن الگوي اوليه اي است كه در ساخت چيزي به كار مي
رود.
به
اعتقاد يونگ، بعضي از سنخ هاي كهن در زندگي ما اهميت خاصي دارند؛ تكامل يافته تر و
نيرومندترند. اين سنخ هاي كهن عبارتند از: صورتك ( نقاب ) يا پرسونا[2]،
همزاد ( آنيما و آنيموس )[3]
، سايه، و خود.
واژه
ي پرسونا در اصل به صورتكي گفته مي شود كه بازيگران به چهره مي زدند تا چهره يا نقشي متفاوت را به تماشاگران
نشان دهند. يونگ اين واژه را به همين معنا به كار برده است. «پرسونا» صورتكي است كه
بر چهره مي گذاريم ( يا در پس آن پنهان مي شويم ) تا خود را چيزي جز آنچه هستيم
بنماييم. و اين، مانند نقش بازي كردن، اتخاذ رفتارها و گرايش هاي خاصي است كه
پاسخگوي نيازهاي موقعيت هاي متفاوت يا افراد مختلف باشد.
ما
در زندگي نقش هاي بسياري بازي مي كنيم و صورتك هاي بسياري بر چهره مي گذاريم. چون
همه ي ما چنين نقش هايي را بازي مي كنيم، استفاده از صورتك هاي مختلف چندان زيان
آور به نظر نمي رسد. البته اگر شخص معتقد شود كه صورتك به راستي مي تواند بر طبيعتش
تأثير نهد، آنگاه صورتك مي تواند بسيار زيان آور باشد، چرا كه ديگر شخص فقط نقش
بازي نمي كند بلكه به نقش تبديل مي شود. در نتيجه « من » شخص، تنها همان صورتك مي
شود و ساير جنبه هاي شخصيتش مجال رشد و پرورش كامل نمي يابند. انسان از خود راستين
بيگانه مي شود و ميان صورتك گسترش يافته و ساير جنبه هاي تهي شده، تنش پديد مي آيد.
و البته اين وضع راه به سلامت روان نمي برد. يونگ دريافت كه چنين اشخاصي ( معمولاً
حدود ميانسالي ) درمي يابند كه در همه ي عمر دروغي زيسته اند و با مجال ندادن به
بيان خود راستين، خويشتن را فريفته اند.
هدف
شخصيت سالم، صورتك زدايي و ايجاد امكان رشد براي ساير جنبه هاي شخصيت است. البته
همه ي نقش بازي كردن ها فريب است، منتها تفاوت ميان اشخاص سالم و ناسالم اين است كه
اشخاص ناسالم خود را نيز همراه ديگران مي فريبند. اشخاص سالم مي دانند چه وقتي نقش
بازي مي كنند و در همان حال طبيعت راستين درون خويش را مي
شناسند.
دو
سنخ كهن ديگر كه به هم وابسته اند، همزاد يا آنيما و آنيموس است. همه ي ما
خصايص زيست شناسي و رواني جنس مخالف را نيز داريم. از لحاظ زيست شناسي، هر جنس
داراي ترشحات هورموني جنس ديگر نيز هست و از لحاظ رواني، شخص ممكن است به شيوه ي
مردانه يا زنانه رفتار كند. به تعبير ديگر، شخصيت زن حاوي عناصر مردانه ( آنيموس
سنخ كهن ) و شخصيت مرد حاوي عناصر زنانه ( آنيماي سنخ كهن )
است.
اهميت سنخ
هاي كهن ( آنيما و آنيموس ) براي سلامت روان در آن است كه هر دو بايد بيان شوند.
يعني مرد بايد ويژگي هاي زنانه ي خود ( نظير ملايمت ) و زن خصايص مردانه ي خود (
چون پرخاشگري ) را همراه با خصوصيات جنس خود بروز دهد تا شخص هر دو وجه خود را بيان
نكند، نمي تواند به شخصيت سالم دست يابد. چنانچه به چنين بياني نرسيم، ويژگي هاي
اساسي جنس ديگر خفته و تكامل نيافته مي ماند و بدين ترتيب، بخشي از شخصيت، منع شده،
يك بعدي و نهفته مي ماند. به نظر يونگ، تنها خصيصه اي كه سلامت روان را تحليل مي
برد عقيم گذاردن رشد، پرورش و بيان كامل همه ي جنبه هاي شخصيت انسان
است.
سايه[4]
نيرومند ترين سنخ كهن و بالقوه زيان بخش است. سايه، عميق ترين ريشه ها را دارد زيرا
غرايز ابتدايي حيواني نياكان ماقبل انسانيمان را دربر مي
گيرد.
از
ديدگاه منفي، سايه حاوي همه ي جوشش هايي است كه جامعه آنها را شر، گناه و غير
اخلاقي مي پندارد. بدين ترتيب، سايه، سيماي تاريك ماست. اگر اين جوشش هاي حيواني
ابتدايي را فرو ننشانيم احتمالاً با واكنش آداب و رسوم و قوانين جامعه اي كه در آن
زندگي مي كنيم روبرو خواهيم شد. بنابراين، براي آنكه انسان هاي متمدني باشيم بايد
نيروهاي سايه را رام كنيم، اما اگر اين نيروها را كاملاً فرو كوبيم، چه بسا ويژگي
هاي مطلوب آنها را كاهش دهيم يا نابود كنيم. سايه فقط منشأ غرايز حيواني نيست، بلكه
سرچشمه ي خودانگيختگي، آفرينندگي، بصيرت، عواطف ژرف و همه ي خصايص لازم براي انسان
كامل شدن نيز هست. زماني كه سايه كاملاً فروكوفته شود شخصيت انسان بي روح و خالي از
زندگي و خرد غريزي گذشته مي شود، يعني از آن مبدأ تجربه كه يونگ بي نهايت ارزشمند
مي پنداشت تهي مي گردد.
زماني كه «
من » قادر به تعديل و تنظيم نيروهاي سايه باشد و به هر دو جنبه ي آن مجال بيان
برابر بدهد، شخص سرزنده، نيرومند و پرشور خواهد بود. به اعتقاد يونگ، بيان بعضي از
غرايز حيواني در سايه اي موزون، خود توجيهي است براي اينكه چرا انسان هاي بسيار
خلاق، چنين سرزنده و سرشار از حياتي حيواني به نظر مي رسند.
وقتي
شر يا غرايز حيواني را فرو مي كوبيم ناپديد نمي شوند، به صورت خفته و در انتظار
سستي و يا بروز بحراني در « من » به جاي مي مانند تا بتوانند دوباره تسلط خود را
بازيابند. در اين حال، ناهشياري اختيار فرد را به كف مي گيرد و روشن است كه وضعيت
سالمي نتواند بود.
مهمترين سنخ
كهن، خود[5]
است. يونگ خود را هدف نهايي زندگي مي داند. خود نمايانگر تلاش به سوي يگانگي،
تماميت و يكپارچگي همه ي جنبه هاي شخصيت است. زماني كه خود پرورش يافت، شخص با
خويشتن و جهان احساس هماهنگي مي كند.
فعليت يا
تحقق كامل خود كاري بس دشوار، سخت و طولاني است و به ندرت به طور كامل انجام مي
پذيرد. براي بيشتر مردم چون هدفي كه بايد پيوسته در راهش كوشيد، اما به ندرت دستياب
به جاي مي ماند. و از آنجا كه همواره در آينده آرميده است، شخص را به پيش مي
راند.
يكي
از شرايط تحقق خود، تحصيل شناخت عيني درباره ي خود است. يونگ مي نويسد تا نخست
ماهيت خود را به طور كامل نشناسيم، فعليت خود امكان پذير
نيست.
. .
. .
برگرفته از
كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل
