
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010
رشد
شخصيت
به
اعتقاد بسياري از نظريه دانان روانشناسي كه احتمالاً نظر خود را از فرويد گرفته
اند، رشد شخصيت انسان حدود پنج سالگي متوقف مي شود. از اين ديدگاه، قالب و ماهيت
شخصيت آدمي را تجربه هاي شيرخوارگي و سال هاي نخستين كودكي تعيين مي كند و پس از
اين دوره، احتمال دگرگوني شخصيت انسان بسيار اندك است. يونگ نخستين نظريه داني بود
كه به تكامل شخصيت در سراسر زندگي انسان اعتقاد داشت و مي پنداشت تحول قطعي در
شخصيت، ميان سي و پنج تا پنجاه سالگي روي خواهد داد. دست كم اينكه زنداني تجربه هاي
نخستين دوره ي كودكي نيستيم.
يونگ
براي تكامل شخصيت انسان چهار مرحله قايل است: كودكي،نوجواني و جواني، ميانسالي، و
كهولت. يونگ، دوره ي كودكي را در تشكيل شخصيت آدمي داراي اهميت خاصي نمي داند.
غرايز بر رفتار نوزاد مسلط است و در اين دوران اوليه، مسايل رواني وجود ندارد؛
زيرا لازمه ي اين گونه مسايل، بودن « من هشيار » است كه در آن دوره هنوز شكل نگرفته
است. براي نوزاد جز پركردن شكم، تخليه ي روده و مثانه و خواب، چيزي مطرح نيست. « من
» در طول دوره ي كودكي و در ابتدا به صورتي ابتدايي آغاز به رشد مي كند، اما كودك
داراي نفس يا هويت يكتايي نيست. « شخصيت » كودك جز بازتابي از شخصيت پدر و مادر
نيست، بنابراين آنها در تشكيل شخصيت نقش دارند و مي توانند با رفتار خود با كودك،
پرورش كامل شخصيت را بازدارند.
دومين مرحله ي تكامل شخصيت دوره ي نوجواني
و جواني است كه از دوران بلوغ، يعني زماني كه شخصيت انسان به تكامل صورت و معناي
مشخصي مي پردازد آغاز مي گردد. يونگ دوران بلوغ را « تولد رواني » فرد مي خواند و
آن را زمان مسايل و تعارض ها و انطباق هاي بيشمار مي داند. دنياي واقعي از نوجوان
توقعات تازه اي دارد كه نمي توان با رفتارها و تخيلات دوره ي كودكي پاسخگوي آنها
بود.
از
آغاز دوره ي بلوغ تا پايان نوجواني، وضايف اصلي مان آماده شدن براي شغل و به عهده
گرفتن مسئوليت هاي يك فرد بالغ است. نيروي انسان متوجه برون و جدا از نفس است. در
اين سال ها معمولاً گرايش شخص، برونگراست. سطح هشيار، چيره است و هدف زندگي، يافتن
توفيق و يافتن جايي در جهان است. براي افراد موفق، نوجواني دوران مبارزه جويي زندگي
و توالي دورنماها و افق ها و كاميابي هاي تازه است. نوجوان، مشتاق و خواستار هيجان
زندگي است.
ميانسال حدود
چهل سالگي از راه مي رسد و افسردگي و دگرگوني هاي بنيادي در شخصيت به بار مي آورد.
ظاهراً ميانسالي بايد دوران رضايت عميق از سازگاري هاي منطقي اي باشد كه همه ي ما
براي برآوردن خواست هاي زندگي به انجام رسانده ايم معمولاً در كار، اجتماع و
خانواده استقرار يافته ايم و از نظر مالي تأمين هستيم. براي بيشتر ما، سالهاي تلاش
و تكاپو ثمري به بار آورده و مي توانيم در آسايش زندگي كنيم و از زندگي كام گيريم.
هنگامي كه
خود يونگ و دو سوم از بيمارانش در اين مرحله از زندگي به بحران دردناكشان گرفتار
شدند، دقيقاً اين وضع را داشتند. چه مشكلي در اين نيمه ي عمر هست؟ چرا زماني كه
سرانجام كاميابي از راه رسيده، دچار يأس و نوميدي و بدبختي و احساس بي كارگي مي
شويم؟
هر
چه يونگ اين دوره ي زندگي ( چه زندگي خود و چه زندگي بيمارانش ) را بيشتر
كاويد،اعتقادش راسخ تر شد كه چنين دگرگوني هاي شديدي در شخصيت آدمي و در اين مرحله
ي زندگي گريزناپذير و مشترك است. ميانسالي زمان طبيعي تحولي است كه شخصيت انسان در
آن دستخوش دگرگوني هاي ضروري و سودمند قرار مي گيرد.
يونگ
دريافت كه دليل اين دگرگوني، هرچند كه تلخ، در اين واقعيت نهفته است كه ميانسال ها
در برآوردن خواست هاي زندگي كامياب بوده اند. براي فعاليت هاي آماده ساز نيمه ي اول
زندگي نيروي بسيار به كار برده اند، ولي در چهل سالگي فعاليت هاي آماده ساز و
مبارزات پايان يافته است. منتها شخص همچنان از نيرويي عظيم برخوردار است كه جايي
براي مصرف آن ندارد.
يونگ
يادآوري مي كند كه كانون توجه نيمه ي اول زندگي جهان برون است. اما نيمه ي دوم
زندگي بايد و قف جهان دروني ذهني شود كه تا آن وقت از آن غفلت شده است. گرايش شخصيت
بايد درونگرا شود. تأكيدي كه پيشتر بر هشياري بود، بايد با آگاهي از تجربه هاي
ناهشيار تعديل شود. علايق شخص بايد از امور جسماني و مادي متوجه امور معنوي و فلسفي
و شهودي گردد. بايد يك بعدي بودن پيشين ( تأكيد بر هشياري ) جاي خود را به توازن
بيشتري ميان همه ي جنبه هاي شخصيت بدهد، تا فرايند حصول تحقق خود آغاز گردد.
ارزشهاي دوره
ي جواني – جستجوي پول و جاه، مقام و شهرت – ديگر نمي تواند رفتار شخص ميانسال را
هدايت كند. اين ارزش ها معناي خود را از دست مي دهند. بايد معناي تازه اي يافت. در
غير اين صورت، شخص محكوم به شكست روحي و نااميدي وصف ناپذير است.
به
اعتقاد يونگ، به علت زوال دين به عنوان ارزشي در زندگي، تلاش براي يافتن معنايي در
زندگي به طرز فزاينده اي دشوار شده است. به هر جهت، نمي توان از نياز به ارزش هاي
نوين و جهت گيري ها و نگرش هاي تازه به زندگي سرباز زد. كساني كه در يگانگي هماهنگ،
ناهشيار و هشيار و تجربه ي هستي درون خويش توفيق يافته اند، در وضعيتي هستند كه مي
توانند به سلامت روان كه يونگ آن را فرديت يافتن خوانده است دست يابند.
آخرين مرحله
ي كمال شخصيت، دوره ي كهولت است. يونگ مطلب چنداني در اين باره ننوشته است. اما
ميان آخرين و نخستين سال هاي زندگي مشابهتي ديده است. هم در دوره ي پيري و هم در
دوره ي كودكي، ناهشيار چيره است و شخصيت يكسر در آن فرو مي رود. مردم اندكشماري به
وعده ي ( هدف ) حيات پس از مرگ وفادار مانده اند. با اين حال بايد به گونه اي گريز
ناپذيري مرگ را في نفسه هدفي پنداشت كه مي توان در راهش تلاش كرد و سلامت روان ما
بدان بسته است.
انسان
فرديت يافته
تاكنون بعضي
از شرايط سلامت روان را ذكر كرده ايم. حال بايد آن دسته از مفاهيمي را كه كل
يكپارچه اي را تشكيل دهند گرد آوريم. اين كار در اصل چگونگي فرايند فرديت يافتن را
بيان مي كند.
نخستين شرط
فرديت يافتن، آگاهي از آن جنبه هاي نفس است كه مورد غفلت قرار گرفته است. اين آگاهي
تا ميانسالي نمي تواند به وقوع پيوندد. يونگ فرايند فرديت يافتن را به صورت فردي
يكتا شدن، هستي منحصر به فرد و همگن يافتن تعريف مي كند. « همچنين، مفهوم ضمني
فرديت يافتن، خود شدن يا تحقق خود است.»
فرديت يافتن
غريزي است. هدفي است كه در راهش تلاش مي كنيم، اما به ندرت بدان دست مي يابيم. براي
تلاش در راه فرديت يافتن، بايد رفتارها و ارزش ها و انديشه هايي را كه راهنماي
نيمه ي نخست زندگي بودند رها كرد و به ناهشيار خويش رسيد. بايد همانند يونگ،
متهورانه، با آغوش باز و بي منع و كتمان با ناهشيار روياروي شد. بايد آنچه را يونگ
« تخيل آفريننده » مي خواند در نقاشي و نوشتن يا هر گونه بيان ديگري به كار گرفت و
اجازه داد كه دستمان به جاي انديشه ي هشيار معقول، با جريان خود انگيخته ي ناهشيار
هدايت شود. ناهشيار، خود راستين مان را بر ما آشكار مي سازد.
به
هر جهت، پذيرش اين نيروهاي ناهشيار در زندگي به معناي زير سلطه ي آنها رفتن نيست
بلكه به معناي فرصت بيان دادن و همسان ساختن آنها با فرآيندهاي هشيار است. بدين
ترتيب، نيروهاي هشيار و ناهشيار، همراهاني برابر مي شوند.
در
انسان فرديت يافته،هيچيك از وجوه شخصيت مسلط نيست؛ نه هشيار و نه ناهشيار، نه يك
كنش يا گرايش خاص و نه هيچيك از سنخ هاي كهن. همه ي آنها به توازني هماهنگ رسيده
اند.
آيا
اين تأكيد فروكاسته بر وجه ناهشيار شخصيت بدين معناست كه زندگي شخص سالم كمتر با
عوامل عقلي هدايت مي شود؟ آري، ظاهراً اين حقيقت دارد و به نظر يونگ، ضروري است.
تنها بر طبق اصول عقلي زيستن، ما را از انسان كامل شدن باز مي دارد. يونگ مي نويسد:
« هيچگاه نبايد خود را با عقل يكي كنيم زيرا آدمي هرگز آفريننده ي عقل تنها نبوده و
نخواهد بود.»
دومين جنبه ي
فرديت يافتن مستلزم فدا كردن هدف هاي مادي دوران جواني و ويژگي هايي از شخصيت است
كه شخص را قادر به كسب آن هدف ها مي كرد. هدف ها و همچنين گرايش ها و كنش هاي نيمه
ي نخست زندگي بر نيمه ي دوم آن بي معنا است. بايد به ياد داشت كه در جواني يك گرايش
( برونگرا يا درونگرا ) و يك كنش ( حسي، شهودي، عقلي، يا عاطفي ) حاكم و مابقي تابع
است. اين تك بعدي بودن شخصيت كه در نيمه ي نخست زندگي بسيار ضروري است، در نيمه ي
دوم يكسر نامناسب مي شود. در فرديت يافتن، هيچ كنش يا گرايش واحدي چيره نيست.
يونگ
به چيرگي يك گرايش يا يك كنش،به عنوان يك سنخ رواني اشاره كرده است. اين سنخ ها
ابعاد عمده اي را تشكيل مي دهند كه موجب تمايز اشخاص از هم مي شود. بر خلاف تصور
همه، درفرديت يافتن مقوله ي تفاوت هاي فردي دركار نيست. زيرا ديگر نمي توان شخص را
فرضاً به عنوان برونگراي انديشمند يا درونگراي احساسي طبقه بندي كرد. از اين روست
كه ميان فرديت يافتگان مشابهت فراوان است.
لازمه ي
دگرگوني ديگر شخصيت در ميانسالي، تغييرات ماهيت سنخ هاي كهن است. در خلال فرديت
يافتن، در صورتك و سايه و آنيما و آنيموس دگرگوني هايي رخ مي دهد. در واقع، پديد
آمدن اين دگرگوني ها براي فرديت يافتن لازم است.
نخستين
دگرگوني، برافتادن و ناپديد شدن صورتك است. صورتك هايي بر چهره مي نهيم و نقش هاي
اجتماعي اي كه بازي مي كنيم بايد در سراسر ميانسالي نيز ادامه يابند. زيرا همچنان
ناگزيريم با مردمان متفاوت بيشماري به سر ببريم. به هر جهت، اگر چه ممكن است شخصيتي
داشته باشيم، در مي يابيم كه شايد اين شخصيت نمايانگر طبيعت راستين مان نباشد. بايد
به زير صورتك برويم و خود اصيلي را كه صورتك پوشانده است بازيابيم. به عبارت ديگر
بايد خودمان شويم.
آنگاه به
عنوان اشخاصي فرديت يافته، بايد از همه ي نيروهاي سايه – چه ويرانگر و چه سازنده –
آگاه شويم. بايد وجه تاريك طبيعت و جوشش هاي حيواني و ابتدايي خود از قبيل ميل به
ويرانگري يا خودخواهي را دريابيم و بپذيريم. اين به معناي تسليم شدن يا زير سلطه ي
آنها رفتن نيست، بلكه صرفاً پذيرش وجود آنهاست.
در
نيمه ي نخست زندگي، به ياري صورتك، چهره ي تاريك خويشتن را پنهان كرديم. مي خواستيم
ديگران فقط سيماي نيكوي ما را بشناسند. چنان مؤثر سايه را از ديگران پنهان دا شتيم،
كه از خودمان نيز پنهان ماند. اگر بنا باشد فرديت يافتن، موفقيت آميز رخ دهد، بايد
اين وضعيت دگرگون گردد. سايه بخشي از فرايند خود شناسي است كه تحقق خود بي آن امكان
پذير نيست. همچنين آگاهي بيشتر از سايه مي تواندبه شخصيت ما ابعاد ژرف تري ببخشد،
زيرا گرايش هاي حيواني سايه است كه براي زندگي رغبت و خودانگيختگي و سرزندگي مي
آورد.
گام
بعدي فرآيند فرديت يافتن، ضرورت سازش با دوگانگي جنسي رواني است. مرد بايد آنيما (
خصايص زنانه ) و زن آنيموس ( خصايص مردانه ) اش را بيان كند. همه ي مراحل فرديت
يافتن دشوار است، اما تشخيص كيفيات و ويژگي هاي جنس مخالف در خود از همه سخت تر
است. اين، نمايانگر عظيم ترين دگرگوني و عميق ترين جدايي يا تصوري است كه قبلاً از
خود داشته ايم.
هر
دو وجه طبيعت آدمي بايد بيان شود و توازن، جانشين چيرگي انحصاري وجهي بر وجه ديگر
گردد. پذيرفتن طبيعت دوجنسيمان منابع
نوين آفرينندگي را كه هيچ گاه گمان نمي برديم ( يا نمي پذيرفتيم ) از آن
برخورداريم، به رويمان مي گشايد. و همچنين از تأثيرات دوره ي كودكي كاملاً مي
رهاند. يونگ مي نويسد تا زماني كه آنيما و آنيموس آزادانه بيان نشوند، مردان از
مادران و زنان از پدران خود، رها نمي شوند.
فرديت
يافتگان، يا ميانسال يا در سنين بالاترند و بر بحران هاي شديدي كه حاصل دگرگوني
ماهيت شخصيت در اين زمان است چيره گشته اند. چه بسا چند سالي را به تأمل درباره ي
خود، زندگي ها و جاه طلبي ها و اميدها و هدف هاي خويش گذارده اند. به ناهشيار خود
مجال بيان داده اند و در نتيجه از آن وجه طبيعت خود كه قبلاً سركوب شده آگاهند.
حاصل آنكه فرديت يافتگان به مراحل عالي خودشناسي رسيده اند و خويشتن را هم در سطح
هشيار و هم در سطح ناهشيار مي شناسند.
پذيرش خود
همراه با خودشناسي مي آيد. فرديت يافتگان قدرت ها، ضعف ها و جنبه ي مقدس و شيطاني
طبيعت خويش را پذيرا مي شوند. با آنكه ممكن است در وضعيت هاي مختلف صورتك هاي
متفاوت بر چهره زنند، مي دانند كه نقش بازي مي كنند و اين نقش ها را با خود راستين
اشتباه نمي گيرند.
سومين ويژگي
فرديت يافتگان يكپارچگي خود است. همه ي جنبه هاي شخصيت يكپارچگي و هماهنگي مي
يابند، به گونه اي كه همه ي آنها – ويژگي هاي جنس مخالف، گرايش ها و كنش هاي نامسلط
پيشين، و تمامي ناهشيار – بتوانند بيان شوند. هيچ جنبه، گرايش، يا كنشي براي
نخستين بار در زندگي حاكم نيست.
يكپارچگي و
بيان همه ي اجزاي شخصيت چنان ركني اصلي از سلامت روان است كه بايد بيان خود را
چهارمين ويژگي فرديت يافتگان شمرد.
ويژگي ديگر
چنين اشخاصي پذيرش و شكيبايي طبيعت انسان به طور كلي است. چون فرديت يافتگان به
ناهشيار جمعي ( مخزن همه ي تجربه هاي بشر ) با چنين نظر بازي اي مي نگرند، به وضعيت
انسان آگاهي بيشتري دارند و در برابر آن از شكيبايي زيادتري برخوردارند. از قرار
معلوم، اين امر به آنها، بصيرت بيشتري نسبت به رفتار ديگران مي دهد. شايد به همين
دليل است كه اشخاص سالم با بشريت بيشتر احساس همدلي مي كنند. اشخاص سالم با آنكه از
كاربرد عقل و منطق دست بر نمي دارند،به روياها و تخيلات توجه مي كنند و با نيروهاي
ناهشيار به تعديل كردن فرايندهاي هشيار مي پردازند.
اشخاص سالم
از شخصيتي برخوردارند كه يونگ آن را شخصيت مشترك خوانده است. چون ديگر هيچ جنبه ي
شخصيت ( يك گرايش، كنش، يا هيچ وجه يك سنخ كهن ) به تنهايي حاكم نيست و يكتايي فرد
ناپديد مي شود. ديگر چنين اشخاصي را نمي توان متعلق به يك سنخ رواني خاص دانست.
برگرفته از كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل
