
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

در راستاي اينکه امروز 2417 سوژه باحال داشتيم و به دليل اينکه موضوع دکتر رامين جهانبگلو فعلا از اهميت ويژه اي برخوردار است، امروز به برخي مباحث فلسفي پرداخته و از فردا در مورد مباحث جذابي مانند خشتک و شلوار و کت و غيره که در بحث مد و لباس مطبوعات مجلس شوراي نگهبان اسلامي مي نويسيم.
براساس اخبار واصله محسني اژه اي وزير اطلاعات گفت: « جهانبگلو به اتهام ارتباط با عوامل بيگانه توسط مرجع قضائي دستگير و در اختيار وزارت اطلاعات است.» همچنين يکي از وب سايت هاي امت شهيدپرور کشف کرد که رامين جهانبگلو در سال 2001 و 2002 در خدمت قراردادي دولت آمريکا بود. از سوي ديگر کيهان نوشت که جهانبگلو متهم به همکاري اطلاعاتي با سلطنت طلبان و برخي گروههاي معارض جمهوري اسلامي است. وي دهها صفحه اعتراف نوشته است. به همين دليل بخشي از متن اعترافات و بازجويي نامبرده براي عبرت ملت ايران منتشر مي گردد:
النظافه من الايمان
( النجاه في الصدق سابق )
توضيح: با توجه به نقش داروي نظافت در اعترافات پس از شهيد سعيدامامي، از اين به بعد بالاي سربرگ بازجويي به جاي النجاه في الصدق از عبارت النظافه من الايمان استفاده مي شود.
بازجو: خودتان را به طور کامل معرفي کرده و هرچه در مورد خودتان، خواهر و مادرتان و خواهر و مادر ديگران مي دانيد، سريعا بگوئيد.
ر.ج.( منظور رامين جهانبگلو است): من رامين جهانبگلو هستم.
بازجو: چرا؟
ر.ج.: چرا چي؟
بازجو: چرا رامين جهانبگلو هستيد؟
ر.ج.: از زماني که يادم هست رامين جهانبگلو بودم.
بازجو: چه زماني رامين جهانبگلو نبوديد؟ و اگر نبوديد چه کسي بوديد؟
ر.ج.: من هميشه رامين جهانبگلو بودم.
بازجو: لطفا مي زنم توي سرت که بميري، اگر هميشه رامين جهانبگلو بودي، پس چرا گفتي از زماني که يادم هست رامين جهانبگلو بودم؟
ر.ج.: اين يک اصطلاح عاميانه است.
بازجو: چه نوع اصطلاح عاميانه اي است؟ اگر اصطلاح عاميانه است پس چرا هر روز رئيس جمهور محبوب از آن استفاده نمي کند؟ بگو ببينيم آيا اين يک اصطلاح رمزي است؟ از اين اصطلاحات در زمان ملاقات با چه کساني استفاده مي کرديد؟ آيا در ملاقات با دونالد ريگان هم از اين اصطلاح استفاده مي کرديد؟
ر.ج.: دونالد ريگان را نمي شناسم؟ منظورتان دانلد رامسفلد است يا رونالد ريگان؟
بازجو: با توجه به اينکه اعتراف کرديد با اشخاص فوق الذکر يعني دونالد رامسفيلد و رونالد ريگان آشنايي نزديک داشته و مدتي اطلاعات مخفيانه به اين اشخاص رسانده و در قبال آن بنابه گفته خودتان 420 هزار دلار در تورنتو از آقاي جوزف برايد دريافت کرديد، کليه اطلاعات تان را در مورد اين دو نفر بگوئيد.
ر.ج.: من اصلا چيزي نگفتم. من فقط گفتم که اسم کوچک ريگان، دونالد نيست و رونالد است.
بازجو: با توجه به اينکه اعتراف کرديد که با شخص موسوم به ريگان آشنايي نزديک داشته و وي را با اسم کوچک صدا زده و به او در مهماني اينترپرايز اطلاعاتي داده و در شهر اوتاوا از نماينده وي يعني جک لمون 187 هزار دلار اخذ نموديد، کليه اطلاعات خود را در مورد شخص موسوم به ريگان بگوئيد.
ر.ج.: من اصلا اين آقاي رونالد ريگان را نمي شناسم و با وي ارتباطي نداشتم.
بازجو: پس از کجا مي دانستيد که اسم کوچک نامبرده رونالد است؟
ر.ج.: هر کسي که اخبار شنيده باشد و با آمريکا آشنا باشد مي داند که اسم رئيس جمهور اسبق آمريکا رونالد ريگان است.
بازجو: ما هر روز اخبار را گوش مي کنيم، ولي اسم کوچک ريگان را نمي دانستيم، فقط اسم کوچک احمدي نژاد را مي دانيم که محمود است، ولي شما ريگان خائن و مزدور را با اسم کوچکش نام برديد؟ با نامبرده کجا آشنا شديد؟
ر.ج.: آقاي عزيز! من يک فيلسوف هستم و انديشه هاي فلسفي مي کنم و هيچ آشنايي با رونالد ريگان نداشتم.
بازجو: پس اعتراف مي کنيد که از طريق انديشه هاي منحرف فلسفي و مايوس کننده و نيهيليستي همچون صادق هدايت و ژان پل سارتر، با دکترين هاي پوچ غربي آشنا شديد و از طريق اين باصطلاح فيلسوفان منحرف با شخص رونالد ريگان ارتباط برقرار کرده و به عنوان نماينده وي دست به جاسوسي زديد.
ر.ج.: من فقط با فلاسفه و انديشه هاي فلسفي ارتباط داشتم و دارم و اصلا سياسي نيستم.
بازجو: شما در يکي از سخنراني هاي انحرافي تان در مورد دانشگاه به منزله نهادي فلسفي که يکي از برادران ما متن آنرا از روي نوار پياده کرده، گفتيد که « در آتن قرن پنجم قبل از ميلاد، آگورا گستره همگاني بود که در آن فيلسوفان سوفسطايي و سقراط با يکديگر در مورد مباحثي چون حقيقت، زيبايي و عدالت به بحث مي نشستند..." آيا اعتراف مي کنيد که اين حرف ها را گفتيد؟
ر.ج.: بله، من اين موارد را گفتم.
بازجو: منظورتان از آگورا گستره همگاني بود يعني چه؟ براي چي گستره همگاني بود؟ اين شخص آگورا چه کسي بود و شما از چه زماني با وي آشنا شديد؟ چطور بود که گستره آگورا همگاني شد؟
ر.ج.: آگورا يک شخص نبود، يک مکان و در حقيقت يک ساحت بلامنازع تفکر براي انديشه هايي بود که تزاحم داشتند و از طريق ديالوگ در بستر مفاهيم به مفاهمه مي پرداختند.
بازجو: خفه شو مرتيکه! اگر يک بار ديگه از اين مزخرفات بگي دهنتو جر مي دم. مثل آدم حرف بزن. چرا به مقامات توهين مي کني؟ اگر هر توهيني به مسوولان کشور بکني مجازاتت سنگين تر مي شه. فقط بگو آگورا چي بود؟
ر.ج.: آگورا به معني محل تفکر است.
بازجو: منظورت مکان است؟
ر.ج.: بله، منظور مکان است، مکان ديالوگ فلسفي...
بازجو: تو لازم نيست بگي مکان يعني چي. ما خودمون مي دونيم. اين مکاني که شما داشتيد صاحبش کي بود، چند تا کليد داشتيد و وقتي خانم مي اومد چي کار مي کرديد؟
ر.ج.: من اصلا نمي فهمم در مورد چي حرف مي زنيد، منظور از آگورا مکاني است که در آن درباره عشق و زيبايي و حقيقت جويي گفتگو مي کردند و تزاحم افکار در اين مباحث بوجود مي آمد...
بازجو: پس به هر سه مورد اعتراف مي کني، اعتراف کردي که در اين مکان هم طرف خوشگل بوده، هم باهاش عشق مي کرديد، ولي من نفهميدم رابطه شما با خانم حقيقت جو و جبهه مشارکت و دفتر تحکيم وحدت چي بود؟ و وقتي موقع عشق کردن آن زن هاي يوناني کسي مزاحم کارتان مي شد چي کار مي کرديد؟
ر.ج.: من اصلا اين چيزها رو نگفتم. من گفتم که درباره حقيقت جويي حرف مي زدند.
بازجو: خانم حقيقت جو اونجا چي کار مي کرد؟ آيا اعضاي تحکيم وحدت هم به آنجا مي آمدند؟
ر.ج.: آقاي عزيز! اين ماجراها مربوط به قرن پنجم قبل از ميلاد است و در يونان اتفاق افتاد.
بازجو: قرن پنجم قبل از ميلاد تو اونجا چي کار مي کردي؟ فکر کردي ما نمي فهميم يک مکاني که اسمش آگورا يا هر زهرمار ديگري بوده و گستره همگاني بوده يعني چي؟ يعني مکان بوده و هر کي آشنا بوده مي اومده اونجا، پس اعتراف مي کني که آگورا اسم فلسفي خانه عفاف بوده؟
ر.ج.: منظورم اين است که کساني مثل سقراط و افلاطون در آنجا در باب عشق و زيبايي و حقيقت گفتگو مي کردند.
بازجو: اين سقراط هموني نبود که سر پرونده شوکران اصلاح آقاي نوري پاش گير بود؟
ر.ج.: آقاي محترم، اين مسائل 25 قرن پيش اتفاق افتاد.
بازجو: اوهو اوهو، انگار با يابو طرفي، ما فقط 15 قرن داريم، 25 قرن پيش اونجا چه خبر بود؟ اعتراف کن که در آگورا بنا به گفته خودت گستره همگاني داشتي و دختران زيبا را فريب مي دادي و با آنها عشق مي کردي و خانم حقيقت جو و دفتر تحکيم وحدت هم در اين جريان دخالت داشت؟
ر.ج.: من در اين مورد توضيح ديگري ندارم.
بازجو: شما در مقاله اي که يکي از برادران آنرا بررسي کرده به اسم «فلسفه سياسي چيست» گفتيد که « امروزه سياست مدرن را نميتوان در گسست و بيارتباط با سنت فلسفه سياسي غرب در نظر گرفت، زيرا براي بهوجود آوردن چنين گسستي بايد تاريخ انديشه سياسي غرب را شناخت و در مورد آن به پرسش پرداخت.» آيا اين نوشته ها را شما نوشتيد يا نه؟
ر.ج.: بله، من نوشتم.
بازجو: منظورتان از گسست يعني چي؟
ر.ج.: منظورم فاصله و گشادگي ميان دو امر موجود و ممکن است.
بازجو: صبر کن، يواش. منظورت سوراخه؟
ر.ج.: نه، منظورم ناپيوستگي است و گسست ارتباطي ميان دو جهان يا دو موجود.
بازجو: ببين داداش! اگر درست حرف نزني مي گم اين برادرمون يک کمي باهات حرف بزنه که حالت جا بياد. حالا خودت به زبون خوش بگو، منظورت از گسست چيه؟
ر.ج.: گشادگي و انبساط .
بازجو: منظورت اينه که سوراخ مي شه و سوراخش گشاد مي شده و از اونجا نفوذ مي کنند؟
ر.ج.: من منظور فلسفي دارم.
بازجو: زکي، آقا رو! فکر کردي من چه منظوري دارم؟ اگر منم منظور فلسفي نداشتم که تا به حال دکتر رامين تبديل به زهرا کاظمي شده بود. حالا راست و حسيني، جون مادرت بگو گسست همو ن سولاخه يا نه؟
ر.ج.: شما فرض کنيد منظور سوراخه...
بازجو: پس اعتراف مي کني که با استفاده از سوراخ هايي که در نهادهاي موازي و برادران اطلاعات وجود داشته، شما مي خواستيد عوامل نفوذي را در قالب ان جي او و ساير سازمان ها نفوذ بدهيد و نظام را سرنگون کنيد؟ قبول داري؟
ر.ج.: نه، منظور از گسست در اينجا فاصله سنت و مدرنيته است.
بازجو: پس قضيه جاسوسي چيه؟ شما از چه طريقي اطلاعات رو رد مي کرديد؟
ر.ج.: اين يک اتهام هست. من جاسوس نيستم، من يک فيلسوفم.
بازجو: ... شما در جاهاي مختلفي گفتيد که چنان که اين سخن از دهان دريده برمي آيد، منظورتان از دهان دريده کيست؟
ر.ج.: من هيچ وقت نگفتم دهان دريده، اصلا ما فيلسوفان اينچنين حرف نمي زنيم...
بازجو: بله که اين جوري حرف نمي زنيد. اين هم از مادر....تان است. پس ايني که نوشتي چيه، خودت بخونش...( رامين جهانبگلو مي خواند)
ر.ج.: چنان که اين سخن از دهان دريدا برمي آيد...
بازجو: بينم داداش، به زبون فيلسوفي شما به دريده مي گين دريدا؟
ر.ج.: نه عزيز من! نه برادر! منظورم دريدا است. ژاک دريدا يک فيلسوف بوده.
بازجو: پس اين مرتيکه دريده هم مثل تو که فيلسوف بودي و از دونالد ريگان پول گرفتي جاسوس بوده.
ر.ج.: ايشون از فيلسوفان بزرگ تاريخ بود و دو سال قبل مرحوم شد.
بازجو: جريان قتل دريده چگونه بود و چه کساني در آن نقش داشتند و آيا منافقين نيز در جريان بودند يا نه؟ گفتي اسم دريده چي بود. احمد ؟
ر.ج.: ايشان از فيلسوفان بزرگ فرانسه بود. احمد چيه آقا. و ايشان ربطي به اين مسائل نداشت.
بازجو: قضيه امانوئل لويناس چي بود؟ و شما با ايشون چه ارتباطي داشتي؟
ر.ج.: من شاگرد دوره فلسفه ايشون بودم.
بازجو: يعني کلاس مي رفتي؟
ر.ج.: بله
بازجو: در کلاس شما چه کساني بودند و آيا دانشجويان دختر هم با دانشجويان پسر رابطه داشتند و اگر رابطه داشتند چگونه بود و در کجا همديگر را ملاقات مي کردند و نقش امانوئل در اين روابط نامشروع چه بود و آيا امانوئل هم از ريگان پول مي گرفت؟ و بين اين امانوئل لويناس و فيلم مستهجن امانوئل که در چند قسمت براي ضربه زدن به نظام ساخته شد، چه بود؟
ر.ج.: من اين مواردي که گفتيد نمي دانم، ولي من در دانشگاه سوربن پاريس در کلاس «تاملات دکارتي» هوسرل که ايشان درس مي داد شرکت مي کردم.
بازجو: اي خاک بر سرت! اون خدابيامرز دکتر شريعتي رفت سوربن«فاطمه فاطمه است» نوشت و لوئي ماسينيون صهيونيست رو مسلمون کرد و اشکش رو درآورد، اون وقت تو خائن رفتي سوربن زير دست امانوئل دکتراي جاسوسي گرفتي؟ ايشاءالله قد شريعتي بياد سر چشمت، اي بي چشم و روي خائن.
ر.ج.: من در سوربن کلاس تاملات دکارتي هوسرل رو مي خوندم.
بازجو: حالا اين مرتيکه تاملات دکارتي کي هست؟
ر.ج.: منظورم از تاملات دکارتي، انديشه هايي هست که دکارت داشته.
بازجو: تاملات کيه؟
ر.ج.: تاملات جمع تامل هست، يعني توقف براي تفکر.
بازجو: برو گمشو نکبت! به من درس ياد مي ده، توقف مي کردي براي اينکه ببيني کسي داره تعقيبت مي کنه، نه براي تفکر، وگرنه تفکر رو آدم پشت ميز يا موقع پرونده خوندن يا موقع خواب مي کنه.
ر.ج.: حق با شماست، من چي بايد بگم؟
بازجو: ببين! داري يواش يواش درست مي شي؟ بگو ببينم اين مرتيکه امانوئل در مورد جاسوسي به تو چي ياد داد؟
ر.ج.: در مورد جاسوسي چيزي ياد نداد. امانوئل لويناس مي گه مرگ پايان سلطة سوژه بر خويشتن است.
بازجو: آهان، اين شد يک چيزي. پس امانوئل مي گه که سوژه هرچي هم اعتراف کنه، در حقيقت توبه نمي کنه و تا به مرگ محکوم نشه دست از جاسوسي برنمي داره؟
ر.ج.: امانوئل لويناس چنين حرفي نزده. شما از کجا چنين برداشتي کردين؟
بازجو: ببين داداش! تو خيال مي کني فيلسوفي، ولي قد گاو هم حاليت نيست. اين امانوئل هر چي گفته تو نفهميدي، سوژه يعني چي؟
ر.ج.: سوژه يعني سوژه.
بازجو: ببين حاليت نيست. سوژه يعني مورد، مورد هم يعني کيس، کيس هم يعني کسي که تحت نظر هست و با دشمن رابطه داره، حاليت شد؟
ر.ج.: نه، نفهميدم، من فقط فلسفه خوندم و فلسفه مي فهمم.
( در اين لحظه سوژه يعني دکتر رامين جهانبگلو دريافت که حقيقت چيزي نيست که در دانشگاههاي مختلف فلسفه مي آموزند، بلکه حقيقت موضوعي است که اگر هرچه زودتر آنرا قبول نکني و به آن اعتراف نکني سرنوشت دردناکي در انتظارت است. )
منبع: www.roozonline.com
