
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010
دكارت
نخست به اين نكته آگاه شده بود كه يگانه بنياد هستي آزادي است، و اين را هم كشف
كرده بود كه توانايي انسان در گزينش بديل هاي مختلف به معناي آفرينندگي انسان است.
وي وقتي به فلسفه دقت مي كرد مي ديد كه كسي هنوز در آن به امري يقيني دست نيافته
است. در نتيجه، اين نكته را پيش كشيد كه پيش از هر چيز بايد دانست كه كدام دسته از
انواع دانايي ما فراسوي هر گونه شك و ترديدي قرار دارد. كدام دانسته هاي انسان
يقيني هستند.
به
گفته ي الكساندر كوايره درست از همين جاست كه كار فلسفه آغاز مي شود. آدمي نيازمند
آن است كه يك بار در زندگي اش خود را از بند همه ي تصورهاي به دست آمده ي گذشته رها
كند، تمامي باورها و عقايد خودش را ويران كند و همه ي آنها را از نو با محك عقل
بسنجد. دكارت در جستجوي خويش فقط يك گستره را يافت كه در آن امكان يقين وجود دارد،
و آن هم قلمرو فعاليت ذهني و فكري انسان بود. وقتي من درباره ي همه چيز در اين دنيا
شك مي كنم، از جمله در اين كه دنيايي واقعي گرداگردم باشد،و يا اينكه خودم وجود
داشته باشم، و حتي فرض مي كنم كه شيطان و يا نيرويي توانا و شرير به من همه ي چيزها
را چنين كه به نظرم مي رسند وانمود كرده، و آنها به راستي وجود ندارند، باز نمي
توانم در يك مورد شك كنم. اين كه دارم فكر مي كنم و شك مي كنم. اين انديشه هاي من
به دنيا، چيزها، ترديد، يقين، نيروي شيطاني محتمل و غيره واپسين سنگر واقعيت است.
من فكر مي كنم، و در نتيجه درباره ي همه چيز ترديد مي كنم. اين فكر كردن من يعني
اين كه من به عنوان فاعل تفكر هستم، و هيچ موجود شريري به من وانمود نكرده كه هستم.
دكارت
از راه انديشيدن به يك مبناي يقيني دست مي يابد: چون فكر مي كند: پس هست. انديشه
كار انديشمند است. كسي هست كه مي انديشد و اين بودنِ او امري يقيني است. اين گونه،
دكارت به سوژه اي كه فاعل تفكر است يعني فكر مي كند و مي تواند بشناسد، و در اين
شناخت تا حدي به واقعيت امور نزديك مي شود، باور مي آورد. نمي شود خويشتني نباشد
اما انديشه فاعل داشته باشد. اين خويشتن در بدني انساني جاي گرفته و مي انديشد. هر
انسان از ساختار مكانيكي بدن و ساختار معنوي درون آن كه همان ذهن باشد، شكل گرفته
است. فعاليت هاي او همه نتيجه ي آن ذهن يا خويشتن واقعي اش هستند. اين خويشتن در هر
وضعيت ذهني و هر كنش فكري، و درون هر شكل آگاهي قرار دارد. اين خويشتن به سان
ماهيتي وجود دارد و چون ماهيت است، خود بسنده است. خويشتن پيش از هر كردار
(Exercise)، هر كنش (Action) و هر تجربه وجود دارد، و شرط رخداد تجربه و
درك آن يعني آگاهي، است. ذهن از خودش بيرون مي رود، استعلا مي يابد، و ابژه هاي
جهان خارجي را مي شناسد. حتي اگر فرض كنيم كه دنياي بيرون چيزي جز پندار نيست باز
بايد بپذيريم كه خويشتني در ميان است كه به اين پندار امكان ظهور مي دهد.
دكارت
مسئله اش اين بود كه انسان چگونه مي شناسد، و كدام شناسايي او يقيني است. وي در
جريان پژوهش شناخت شناسانه به موجودي برخورد كه مي شناسد و به دليل نيروي شناسايي
اش مي تواند اطمينان يابد كه وجود دارد. اما اين موجود چگونه هستنده اي است؟ دكارت
اين موجود را امري تجريدي، گسسته از كردارش، جدا از پيش دانسته هايش، بيرون زمينه ي
واقعي زندگي اش، فرض كرد. سوژه اي كه پيوسته در صدد شناسايي جهان است. ذهني كه درون
دستگاهي به نام بدن جاي گرفته است. سوژه ي دانا و عاقل به مدد نيروي عقل خويش جهان
را مي شناسد، و بر اثر اين شناخت به تدريج بر نيروهاي آن چيره مي شود.
هگل
در پديدار شناسي روح نشان داد كه برخلاف درك ناشي از «پروژه ي دكارت»،
انسان به عنوان خودآگاهي ( و نه سوژه ي صرف ) نمي تواند بدون ديگري مطرح شود. به
ياري هگل معلوم شد كه انسان بدون مفهوم «ديگري» و مفهوم تجريدي تر «ديگريّت» وجود
ندارد. هگل نشان داده بود كه هر خودآگاهي براي آگاهيِ از خود نيازمند قبول ديگري
است. خود-يقيني يعني ارتباط با ديگري.
دكارت
دنياي بيرون را كنار مي گذارد و در شرايط غير تاريخي و ناموجود به بررسي سوژه مي
پردازد. سوژه از قلمرو اجتماعي-مادي مستقل دانسته مي شود. در نتيجه رابطه ي ميان
سوژه و جهاني كه او تجربه اش مي كند، بر اساس الگويي دانسته مي شود كه سوژه را
بيرونِ از جهان قرار مي دهد، همچون ناظري كه از جايي غير از اين دنيا به دنيا مي
نگرد و آن را تجربه مي كند. هايدگر نشان داد كه سوژه ي دكارت ( كه انسان يا به زبان
هايدگر «دازاين» باشد ) ناظري منفعل و پذيرا كه خارج از دنيا جاي داشته باشد، نيست.
كسي است كه به طور فعال در دنيا وجود دارد، كار مي كند، و با ديگران و چيزها رابطه
مي يابد. يعني موجودي است اجتماعي و تاريخي.
سارتر
همچون هايدگر دكارت باوري را به معناي قبول اين پيش نهاده مي دانست كه آگاهي همواره
از خود باخبرست. او اين فرض را نادرست مي دانست. سوژه هميشه و در همه حالت و هر
روحيه اي از خود باخبر نيست. همچنين همواره از ابژه ها و جهان هم باخبر نيست. بايد
پژوهش كرد و دريافت كه انسان در حال فعاليت و درگير مناسبات اجتماعي كجا و در چه
مواردي هستنده اي آگاه و باخبر است، و در چه مواردي چنين نيست.
.
. . .
برگرفته
از: احمدي، ب. (1383). سارتر كه مينوشت. تهران. نشر مركز.
