
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

طي نيمهي اول قرن بيستم رويكردهاي روانكاوي [روانتحليلگری] و رفتارگرايي بر روانشناسي مسلط بودند. در سال 1962 گروهي از روانشناسان «انجمن روانشناسان انسانگرا» را پايهگذاري كردند. اينان روانشناسي انسانگرا را به عنوان «نيروي سوم» مطرح كردند، راه سومي در برابر دو روش ديگر. اين انجمن براي توصيف مأموريت خود چهار اصل را اتخاذ كرد:
- فردي كه در حال تجربه كردن است مهمترين موضوع بهشمار ميرود. انسانها فقط هدف و موضوع بررسيشدن نيستند. آنها را وقتي ميتوانيم بشناسيم و تصوير كنيم كه از ديدگاه شخصي خودشان به جهان و ادراك آنها از خودشان و احساس ارزشمندبودنشان دست به بررسي بزنيم. پرسش محوري كه هر انساني با آن روبرو ميشود اين است كه «من كيستم». روانشناس براي اينكه بفهمد كه چگونه فرد سعي ميكند پاسخ اين سئوال را بدهد بايد شريك اين جستجو بشود.
- انتخابگري، خلاقيت، و تحقق خويشتن[1] موضوعات مهمتري است كه بايد در آدمي مورد بررسي قرار گيرد. مردم را فقط سايقهاي ابتدايي از قبيل جنسيت يا پرخاشگري و يا نيازهاي فيزيولوژيايي مانند گرسنگي و تشنگي برنميانگيزد. آدمي نياز به پروراندن استعدادها و قابليتهاي خود دارد. رشد و تحقق خويشتن بايد معيارهاي اصلي براي سلامت رواني در نظر گرفته شوند، نه فقط كنترل «خود» و يا سازگاري با محيط.
- در انتخاب موضوع پژوهش بايد معنا داشتن[2] بر عينيتگرايي ارجح باشد. روانشناسان انسانگرا بر اين باورند كه بايد موضوعهاي مهم انساني و اجتماعي را بررسي كرد حتي اگر به اين بها باشد كه روشهاي كمتر علمي بهكار رود. در عين حال كه روانشناسان لازم است در گردآوري و تفسير مشاهدات روش عيني داشته باشند، موضوعات انتخابي بررسي آنها بايد به هدايت ارزشها صورت گيرد. از اين ديدگاه، تحقيقات نميتواند جدا از ارزش باشد.
- ارزش نهايي، شأن و منزلت انسان است. مردم اساساً موجودات نيكي هستند. هدف روانشناسي شناخت است نه پيشبيني و كنترل مردم. روانشناساني كه اين ارزشها را در پيش گرفتهاند داراي پيشينههاي گوناگون نظري هستند. براي مثال نظريهپرداز صفات گُردون الپورت[3] روانشناس انسانگرايي بود؛ و برخي از روانكاوان مانند كارل يونگ، آلفرد آدلر و اريك اريكسون نظري انسانگرا در زمينهي انگيزش در انسان داشتند كه با نظرات فرويد متفاوت بود. با اين حال نظريه هاي كارل راجرز و ابراهام مزلو بود كه در مركز نهضت انسان گرايي قرار گرفت.
كارل راجرز[4] (1987-1902(. نيز مانند فرويد، به نظريه خود بر اساس كار با بيماران و مراجعين خود دست يافت. راجرز تحت تأثير گرايش ذاتي آدمها براي رشد و كماليافتن، و كسب تغييرات مثبت قرار گرفت. او به اين نتيجه رسيد كه نيروي اصلي برانگيزندهي آدمي گرايش به خودشكوفايي[5] است؛ يعني گرايش براي تحقق بخشي[6] يا شكوفاسازي تمام تواناييهاي موجود در انسان. هر موجود رشديابنده سعي دارد تمام توانمنديهايش در محدوده وراثت را شكوفا كند. ممكن است آدمي در همه حال به روشني نداند كه كدام اعمال او منجر به رشد شده و كداميك نميشود، ولي همينكه موضوع روشن شود شخص راه رشد كردن را انتخاب ميكند. راجرز منكر نيازهاي ديگر نشد كه برخي از آنها نيز زيستي هستند، ولي او اين نيازها را تحتالشعاع نياز به تحقق خويشتن دانست.
باور راجرز به اولويت شكوفاشدن، اساس روش درماني «بيرهنمود»[7] يا درمانجومداري[8] او را شكل داد. اين روش رواندرماني هر انساني را داراي انگيزه و توان تغييركردن ميداند و خود فرد را از هر كس ديگري باصلاحيتتر براي تعيين سمت و سوي اين تغيير ميشمارد. نقش درمانگر اين است كه در حاليكه درمانجو به بررسي و تحليل مسائل خود مشغول است آنها را به خود او بازتاب دهد. اين روش با روانكاوي متفاوت است كه در آن، درمانگر تاريخچه زندگي شخص را تحليل ميكند تا بداند مشكل او چيست و سپس راهكار درماني براي او در پيش ميگيرد.
خويشتن[9]. مفهوم محوري در نظريه شخصيت راجرز مفهوم خويشتن يا خودپنداره است. خويشتن يا خويشتن واقعي شامل تمام انديشهها، ادراكات، و ارزشهايي است كه «من» يا «خودم»، را ميسازند؛ و دربرگيرندهي آگاهي از «آنچه هستم» و «آنچه ميتوانم انجام دهم» است. اين خويشتن ادراك شده، به نوبه خود بر ادراك فرد از جهان و رفتارش تأثير ميگذارد. براي مثال زني كه خود را قوي و لايق ميداند عملكردش بر جهان كاملاً متفاوت است با زني كه خود را ضعيف و ناتوان ميداند. خودپنداره الزاماً منعكس كنندهي واقعيت نيست؛ ممكن است كسي بسيار موفق و مورد احترام باشد ولي خودش را شكست خورده بداند.
طبق نظريه راجرز آدمي هر تجربهاي را در رابطه با خودپنداره خويش ميسنجد. مردم دوست دارند به نحوي رفتار كنند كه با تصويري كه از خود دارند همسان و هماهنگ باشد. تجربهها و عواطفي كه اين هماهنگي را ندارند تهديدكننده شده، و ممكن است از حيطهي آگاهي طرد شوند. اين همان مفهوم واپسراني[10] از ديدگاه فرويد است.
هرچه شخص بخش بزرگتري از تجربهي خود را انكار كند (به دليل ناهماهنگي با خودپندارهاش)، فاصله بين خويشتن با واقعيت بيشتر شده و امكان ناسازگاري زيادتر ميشود. اگر اين فاصله خيلي زياد شود دفاع فروميپاشد، كه منجر به اضطراب شديد و يا ديگر اختلالات روانشناختي ميگردد. در مقابل، شخص سازگار داراي خودپندارهاي است كه با تفكر، تجربه و رفتارش هماهنگي دارد؛ خويشتن او سخت و غيرقابل انعطاف نيست بلكه همگام با پذيرش و درونسازيِ تجربهها و افكار جديد، تغيير ميپذيرد.
راجرز همچنين بر آن بود كه آدمي داراي خودِ آرماني يا ايدهآل[11] است يعني تصوري از آن كسي كه ميخواهيم بشويم و باشيم. هرچه خودِ آرماني نزديكتر به خود واقعي باشد، شخص احساس تحققيافتگي و رضايت بيشتري ميكند. فاصلهي زياد بين خود آرماني و خود واقعي منجر به ناخشنودي و نارضايي شخص ميگردد.
بنابراين دو نوع هماهنگي ميتواند پيدا شود. يكي بين «خود» و تجربه واقعيت؛ و ديگري بين خود واقعي و خود آرماني. راجرز فرضيههايي دربارهي اينكه چگونه اين ناهماهنگي رخ ميدهد ارايه داد؛ بهويژه معتقد بود كه مردم در صورتي كارايي بيشتري خواهند داشت كه در شرايط پذيرش مثبت بدون قيد و شرط[12] رشد كرده باشند، يعني اينكه احساس كرده باشند كه در نظر والدين و ديگران حتي وقتي احساسات، نگرشها و رفتارشان ايدهآل نيست ارزشمند هستند. اگر والدين فقط به صورت مشروط پذيرش مثبت نشان دهند يعني فقط به شرطي كه كودك رفتار و افكار و احساسات صحيح ارائه دهد، در آن صورت خودپندارهي كودك خدشهدار ميشود. براي مثال احساس رقابت و خصومت نسبت به برادر يا خواهر كوچكتر امري طبيعي است ولي اوليا معمولاً از كتك خوردن فرزند كوچكتر خشمگين شده و غالباً كودك بزرگتر را تنبيه ميكنند. كودكان به ناگزير اين تجربه را به نحوي در خودپندارهشان جا ميدهند. آنها ممكن است به اين نتيجه برسند كه بد هستند و احساس شرمندگي كنند؛ يا اينكه فكر كنند والدين آنها را دوست ندارند و بنابراين گرفتار احساس طردشدگي شوند؛ يا اينكه احساسات خود را انكار كرده و فكر كنند كه نميخواهند برادر يا خواهرشان را بزنند. هر يك از اين نگرشها، واقعيت را مخدوش ميكند. انتخاب سوم آسانترين راه است ولي به اين ترتيب كودك احساسات واقعي خود را انكار كرده و آن را ناخودآگاه ميسازد. مردم هرچه بيشتر مجبور به انكار عواطف خود شده و ارزشهاي ديگران را قبول كنند، احساس ناراحتي بيشتري نسبت به خود خواهند كرد. پيشنهاد راجرز به والدين اين است كه احساسات كودك را بپذيرند و در عين حال براي او تشريح كنند كه چرا كتك زدن امري ناپذيرفتني است.

ابراهام مزلو[13] (1970-1908(. روانشناسيِ مزلو با رويكرد راجرز در بسياري از موارد همپوشي دارد. مزلو نخست به رفتارگرايي روي آورد و بررسيهايي در زمينه جنسيت پستانداران و سلطهگري در آنها به عمل آورد. سپس پيش از اينكه اولين فرزندش متولد شود از رفتارگرايي فاصله گرفت، و اعلام كرد هر كسي كه كودكي را مورد مشاهده قرار دهد نميتواند رفتارگرا باشد. در اين دوره تحت تأثير روانكاوي قرار گرفت ولي سرانجام به انتقاد از نظريهي انگيزشي آن پرداخت و نظريهي خود را ارائه داد. مزلو سلسه مراتب نيازها[14] را پيش كشيده است كه در پايينترين سطح، از انگيزشهاي اوليه فيزيولوژيايي تشكيل ميشود و به انگيزشهاي پيچيدهتر روانشناختي ميرسد كه فقط هنگامي اهميت پبدا ميكند كه نيازهاي اوليه ارضا شده باشند. نيازهاي هر سطح بايد حداقل كمي ارضا شوند تا اينكه نيازهاي سطح بعدي به صورت انگيزه نقشآفرين رفتار درآيند. اگر غذا و امنيت به سختي و به دشواري به دست آيد، تلاش براي ارضاي اين نيازها بر رفتار فرد تسلط يافته و انگيزههاي والاتر نقش و اهميت نخواهند داشت. فقط زماني كه نيازهاي اساسي به آساني ارضا شوند فرد فرصت و نيروي كافي خواهد داشت كه به علايق هنري و فكري بپردازد. در جوامعي كه مردم براي برطرف كردن نياز به غذا و مسكن و امنيت بايد سخت در تلاش باشند، فعاليتهاي هنري و علمي رشد نميكنند. عاليترين انگيزه يعني «خودشكوفايي» را فقط هنگامي ميتوان ارضا كرد كه تمام نيازهاي ديگر ارضا شده باشند.
نيازهاي فيزيولوژيايي. گرسنگي، تشنگي و نظاير آنها
نيازهاي ايمني. داشتن احساس امنيت و دوري از خطر
نيازهاي تعلق و محبت. به ديگران پيوستن، پذيرفته شدن، تعلق داشتن
نيازهاي عزت نفس. اجرا و دستيابي، باكفايت و قابليت بودن، جلب تاييد و توافق ديگران
نيازهاي شناختي. دانستن و فهميدن و كاويدن
نيازهاي ذوقي. تقارن و نظم و زيبايي
نيازهاي تحقق خويشتن. يافتن راه خودشكوفايي و تحقق توان بالقوه
مزلو دست به بررسي مردان و زناني زد كه در خودشكوفاسازي موفق هستند، يعني كسانيكه از تواناييهاي خود فوقالعاده استفاده كردهاند. مزلو كار خود را با بررسي زندگي بزرگان تاريخ، از قبيل اسپينوزا[15]، تامس جفرسون[16] ، ابراهام لينكلن[17] ، جين آدامس[18] ، آلبرت انشتاين[19] و النور روزولت[20] شروع كرد. از اين راه توانست تصويري از «خودشكوفاسازها» تدوين كند. ويژگيهاي برجسته اين افراد در زير همراه با رفتارهايي كه مزلو معتقد بود به خودشكوفايي ميانجامد ديده ميشود.
ويژگيهاي خودشكوفاسازان:
® واقعيت را بهدرستي درمييابند و شرايط نامشخص را تحمل ميكنند.
® خودش و ديگران را چنانكه هستند ميپذيرد.
® در فكر و عمل، آدمي خودجوش و خودكار است.
® بيشتر رويكردي مسألهمدار دارد تا خودمدار.
® اهل بذله و لطيفه است.
® بسيار آفريننده و خلاق است.
® بيآنكه تلاش نامتعارفي بكند ميكوشد اسباب زحمت ديگران نشود.
® به بهزيستي بشر توجه و علاقه دارد.
® در برابر تجربههاي بنيادي زندگي سپاس فراوان احساس ميكند.
® نه با مردم متعدد، بلكه با چند تن روابط خشنودكنندهي عميق دارد.
® ميتواند به زندگي نگاه عينيتگرا داشته باشد.
رفتارهاي منجر به خودشكوفايي:
® همانند كودكان، زندگي را شگفتزده و با همهي وجود دريابيد.
® به جاي چسبيدن به راه و روشهاي امن و بيخطر، بيشتر در پي روشهاي تازه باشيد.
® تجربهها را بيشتر با احساسات خودتان ارزيابي كنيد تا با سنن يا نظر اهل قدرت يا اكثريت.
® صداقت داشته باشيد و از وانمود و نمايشگري بپرهيزيد.
® اگر نظرات شما با نظر غالب مردم همخوان نيست، بپذيريد كه محبوب و مردمي نيستيد.
® مسئوليتپذير باشيد.
® هر كاري را كه تصميم ميگيريد انجام دهيد با همهي توان انجام دهيد.
® تلاش كنيد دفاعهاي رواني خود را بشناسيد و آنها را كنار بگذاريد.
سپس مزلو اين بررسي را به گروهي از دانشجويان گسترش داد. با انتخاب دانشجوياني كه با توصيف او از افراد خودشكوفا همخواني داشتند متوجه شد كه اين قبيل افراد در زمرهي يك درصدِ سالمترين افراد جامعه هستند: اين دانشجويان هيچگونه نشانهي ناسازگاري نداشته و از استعدادها و تواناييهايشان استفاده مؤثري ميكردند (مزلو 1970).
بسياري از مردم، برخوردار از تجربههاي به قول مزلو «اوج»[21] هستند: يعني لحظههاي كوتاهي از خودشكوفايي و آن عبارت است از تحقق و خشنودي يك حالت موقت، بدون تلاش زياد و ناخودمدار از دستيابي به هدف. تجربههاي اوج ممكن است به درجات و در چهارچوبهاي گوناگون روي دهد از قبيل فعاليتهاي خلاق، لذت از طبيعت، روابط صميمانه، ادراكهاي زيباشناختي و يا فعاليتهاي ورزشي. مزلو پس از پرسش از تعداد زيادي دانشجو دربارهي تجربهي اوج، پاسخهاي آنها را خلاصه كرد. پاسخهاي آنها شامل موضوعاتي از قبيل: يكپارچگي، كامل بودن، سرزنده بودن، يگانه و بينظير بودن، آسان بودن، خودكفايي، و ارزشهاي زيبايي و خوبي و حقيقت بود.
ماهيت بشر از ديد انسانگرايي
انسانگراها در مورد اصول زيربنايي رويكرد خود به شخصيت انسان، كاملاً روشن و آشكار عمل كردهاند. چهار اصلي كه انجمن روانشناسي انسانگرايي مطرح ساخته و كمي پيش خلاصهي آنها را ديديد، تضاد و تقابل بارزي را بين تصوير آنها از شخصيت انسان با تصوير روانكاوان و رفتارگرايان نشان ميدهد.
اكثر انسان گرايان در اينباره بحثي ندارند كه متغيرهاي زيستي و محيطي بر رفتار انسان تأثير ميگذارد، ولي بر نقش خود فرد در تعريف و ساختن سرنوشت خودش تأكيد دارند؛ و جبر و اجبار را كه از ويژگيهاي ساير نظريهها است كماهميت ميدانند. از نظر آنها، آدمي اساساً موجودي نيك است، كه ميكوشد به رشد يا خودشكوفايي برسد؛ قابل تغيير است و فعال. روانشناسان انسانگرا به ويژه اهميت خاصي به سلامت روان ميدهند. تنها كنترل خود و يا سازگاري با محيط كافي نيست. فقط فردي كه به سوي خودشكوفايي گام برميدارد را ميتوان انسان سالمي دانست. به عبارت ديگر سلامت روان يك فرايند است نه هدف.
اين قبيل مفروضهها داراي تلويحات سياسي هستند. از منظر روانشناس انسانگرا با هر عاملي كه از توان بالقوه فرد براي خودشكوفايي جلوگيري كند و او را از آنچه ميتواند بشود بازدارد بايد مبارزه كرد. اينكه زنها در دههي 1950 از نقش جنسيت خود راضي بودند و با نقشهاي سنتي جنس خود سازگاري داشتند، هرچند در نظر رفتارگرايان سلامت روان آنان تأمين شده بود اما از منظر انسانگرايي تعيين نقش واحد براي تمام زنها، به دور از واقعگرايي است حتي اگر آن نقش براي بعضي زنها بسيار مناسب باشد؛ زيرا اين وضع راه بر دستيابي بسياري از آنها به حداكثر تواناييشان ميبندد. بنابراين تصادفي نيست كه نهضتهاي آزادي از قبيل آزادي زنان و همجنسخواهي از زبان روانشناسي انسانگرا بهره بردهاند.
برگفته از: زمينهي روانشناسي هيلگارد، (1385)، تهران، انتشارات رشد.
[1] self actualization
[2] meaningfulness
[3] Gordon Allport
[4] Carl Rogers
[5] actualizing tendency
[6] fulfillment
[7] non-directive
[8] Client-centered
[9] The self
[10] repression
[11] ideal self
[12] unconditional positive regard
[13] Abraham Maslow
[14] Hierarchy of needs
[15] Spinoza
[16] Jefferson
[17] Lincoln
[18] Addams
[19] Einstein
[20] Roosevelt
[21] Peak experience
