
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

v ناسیونالیسم مدرن یا میهنپرستی سنتی
واقعیت این است که انسجام جوامع متجدد غربی بر پایهی ارزشهای مشترک قومی و پیروی صرف از ارزشهای کهن وطنپرستی Patriotisme ، یعنی حس تعلق به قوم، قبیله یا خاک، به وجود نیامد، بلکه بیشتر بر پایهی احساس یگاینگی منافع فردی و جمعی از طریق گسترش روابط مبادله و بازار حاصل شد. ناسیونالیسم در کشورهای متجدد غربی بر اساس تشکیل دولت – ملتها État – Nation به وجود آمد یعنی کشور به عنوان یک واحد سیاسی دارای یک مضمون کاملاً جدیدی است که عبارتست از یک کل متشکل از جامعهی مدنی و دولت.
وطنپرستی و ناسیونالیسم در این جوامع به معنی فداکردن فرد برای جمع به منظور هدفهای جمعگرایانه و صرفاً انتزاعی نیست (دوست داشتن وطن به صرف میهنپرستی و بدون هیچ چشمداشت مادی)، بلکه به معنی حفظ هر چه بهتر منافع خصوصی آحاد افراد است. ناسیونالیسم غربی، برخلاف وطنپرستی سنتی، یک هدف در خود نیست، بلکه وسیله ایست برای تحقق حقوق فردی آحاد ملت. میهنپرستی دوران پهلوی هیچ نوع سنخیتی با آرمانها و ارزشهای ناسیونالیسم جدید غربی ندارد، چرا که در آن سخن از حقوق فردی نیست بلکه تنها بر تکالیف ملی و میهنی تأکید میشود. برخلاف آنچه تصور میشود ایدئولوژی مورد تبلیغ دوران رضاشاه، غربگرایی نیست بلکه احیای ارزشها و سنتهای کهن با ظواهر غربی است.
آرمانها و نیز اقدامات رژیم رضاشاهی تماماً در جهت ایجاد یک اقتصاد متمرکز دولتی و یک نظام سیاسی سرکوبگر و ضد آزادی بود. در این دوران، علیرغم ایجاد تمرکز سیاسی، امنیت و اصلاحات مهم در سیستم اداری و قضائی کشور، هیچ طبقه سرمایهدار یا بورژوازی پدید نمیآید. ثروتمندان این عصر، یا همانند گذشته زمینداران بزرگ هستند و یا دیوانسالاران عالیرتبه کشوری و لشکری و معدود پیمانکارانی که با سوء استفاده از موقعیتها و بند و بست با صاحبمنصبان دولتی به پول و ثروت رسیدهاند. فعالیتهای اقتصادی حوزهای مستقل از قدرت سیاسی متمرکز را تشکیل نمیدهد، و شرط وارد شدن و موفقیت در این فعالیتها، تمکین و زد و بند با قدرت حاکمه (دولت) است. از این لحاظ میتوان گفت که مدل اجتماعی و سیاسی ایران این دوران، بیش از آنکه به جوامع متجدد غربی شباهت داشته باشد به مدل سنتی جامعهی ایرانی نزدیکتر است یعنی کلیهی حوزههای زندگی اجتماعی، به طور سلسه مراتبی، حول محور قدرت سیاسی (سلطنت) متمرکز شدهاند.
با اشغال نظامی ایران توسط متفقین و سقوط رضاشاه، رویاهای مهآلود تجددطلبی به کابوس وحشتناکی تبدیل شد. غرور ملی که به نحو نامعقولی بر آن پر و بال داده شده بود شدیداً جریحهدار شد و وعده و وعیدهای عریض و طویل پیشرفت و تجدد و احیای عظمت ایران باستان، توخالی از آب درآمد. در چنین محیط آشفته و آکنده از یأس و نومیدی از غرب و تجدد است که نوعی ایدئولوژی بیگانهستیزی و بازگشت به خود، شروع به رشد مینماید و زندگی فکری و سیاسی دهههای آینده را رقم میزند. تجددطلبی اقتدارگرایانه رضاشاهی مفتضحانه رنگ میبازد و موقتاً از صحنه خارج میگردد.
v تجددگرایی وارونه، رجعت به گذشته تحت اشکال جدید
در چنین محیط آکنده از احساس بیهودگی و سرخوردگی و نیز احساس تحقیر ناشی از حضور قدرتمندانه نیروهای خارجی در میهن، آرمانهای ریشهدار وطنپرستی به صورت نوعی بیگانهستیزی، در اشکال مختلف، استحاله یافت. شیوع اندیشههای سوسیالیستی، به خصوص مارکسیسم استالینی بین روشنفکران که به ارزشها و آرمانهای سنتی و قبیلهای وجههی به ظاهر علمی میداد، تمامی آرمانهای تجددطلبانهی اولیهی تضعیف شده در دوران استبداد رضاشاهی را، بیش از پیش تحت شعاع قرار داد.
دو جریان سیاسی و فکری این دوران، یعنی سالهای بعد از شهریور 1320، حزب توده و جبههی ملی بود. این دو جریان علیرغم اختلافاتشان در تحلیلها و شیوه های فعالیت سیاسی، از سیستم ارزشی واحدی نشأت میگرفتند که عبارتست از نوعی جمع گرایی (قبیلهگرایی) سنتی و بیگانه ستیز که در آن کلیهی بدیها، عیوب و کمبودها به عوامل خارجی نسبت داده میشد. برونافکنی کلیهی ناهنجاریها، خصلت عمدهی این طرز تفکر است. شاید بتوان گفت که کلیهی گرایشهای روشنفکری از آن تاریخ تاکنون متأثر از این طرز تفکر بوده و در برخی موارد این بیگانهستیزی و استقلالطلبی صراحتاً شکل بازگشت به خود و بازگشت به گذشته به خود گرفته است.
v
ظهور میهنپرستی بیگانهستیز تحت شکل جدید برخلاف تصور بسیاری از روشنفکران و اغلب طرفداران جبههی ملی، این جبهه ماهیت و مضمون عمیقاً تجددخواهانه، آزادیخواهانه (لیبرال) و دمکراتیک نداشت. اندیشه و عمل خود دکتر مصدق خود گواه بر این است که عقاید و ارزشهای سنتی وجه غالب، یا شاید بتوان گفت مضمون اصلی تفکر وی است و مشروطهخواهی (حکومت قانون) و دموکراسی برای او بیشتر وسایلی برای رسیدن به هدف اصلی (استقلال ملی) است، تا هدفهای در خود. از اینرو میتوان گفت که این مفاهیم و ارزشها و به طور کلی تجدد از دیدگاه وی اهمیت ثانوی دارد. دکتر مصدق در خاطرات و تأملات خود صریحاً مینویسد وقتی پای مصالح مملکت در میان است میتوان قانون اساسی را نادیده گرفت. وی معتقد است آنچه باید رعایت شود روح قانون اساسی است، نه صرفاً نص آن. او در واقع خود را طبیب یا مجتهدی میداند که بنا به مصلحت مملکت حق دارد قانون اساسی را تفسیر و احیاناً نقض کند. اما به این سئوال که منشأ چنین اجتهاد و حقی چیست پاسخ نمیدهد. واضح است که این روش حکومتی با اصل حکومت قانون و هیچیک از اصول دموکراتیک ربطی ندارد، چرا که هر کس میتواند تفسیر متفاوتی از مصلحت مملکت داشته باشد و در اینصورت هیچ معیاری دربارهی اینکه چه کسی حق دارد قابل تصور نیست.
بدین ترتیب میتوان گفت که تفکر سیاسی دکتر مصدق در چهارچوب اندیشهی سنتی در مورد امر حکومتی میگنجد و سنخیتی با اندیشهی سیاسی مدرن (حکومت قانون و غیره) ندارد. ناسیونالیسم وی از نوع میهنپرستی قومی قبیلهای با رنگ و لعاب جدید است و نه ناسیونالیسم متجدد (ملت - دولت). این تفکر و شیوهی عمل سیاسی غیر دموکراتیک و "پوپولیستی" Populiste، از سوی بسیاری از روشنفکران طرفدار مصدق، نشانهی پایبندی وی به دموکراسی حقیقی تلقی شده است!
یکی از ویژگیهای تلقی سنتی و قبیلهای از امر سیاست، عبارتست از فروکاستن آن به رابطهی دوست و دشمن و خودی و بیگانه. چنین تلقیای از سیاست غالبترین وجه اندیشه و عمل سیاسی دکتر مصدق و به تبع آن جبهه ی ملی و روشنفکران طرفدار آن را تشکیل می دهد. اغلب اظهارات و نوشتههای مصدق حاکی از این است که او مخالفین سیاسی خود را عامل بیگانگان میدانست. سیاستمداران از نظر وی به دو گروه تقسیم میشدند، آنها که ملی و طرفدار ایران بودند و آنها که از منافع بیگانگان حمایت میکردند. این برونافکنی کلیهی مصائب و بیگانهستیزی، در واقع آغاز نوعی بازگشت به خود و رجعت به گذشته است که طی دهههای 1340 و 1350 شمسی به اوج خود خواهد رسید.
گرایش به ارزشهای جمعگرایانه سنتی – قبیلهای، با نفوذ اندیشههای سوسیالیستی، به خصوص از سالهای 1320 به بعد، به طور فزایندهای بین روشنفکران جوان تقویت شد. حزب توده با به کار گرفتن الفاظ و عبارات علمی و ادعای در انحصار داشتن تفکر علمی، اقشار جوان روشنفکر و تحصیلکرده را به خود جذب مینمود.
v
پیوند میهنپرستی سنتی و آرمانهای سوسیالیستی (سوسیالیسم ایرانی – نیروی سوم) خلیل ملکی با انشعاب از حزب توده و پشت کردن به انترناسیونالیسم سوسیالیستی (استالینی)، به آرمانهای سوسیالیستی رنگ و لعاب ایرانی و میهنپرستانه داد. جذبهی نیروی سوم و سوسیالیسم ایرانی آن برای نسل جوان و روشنفکر ناشی از این بود که تحلیل های به ظاهر علمی مارکسیستی دربارهی مبارزهی طبقاتی، سیر تاریخ و غیره با تأکید بر استقلال از هر دو بلوک شوروی و غرب طرح میشد و با میهنپرستی سنتی ایرانی سازگاری بیشتری داشت.
نیروی سوم در واقع تبلور اولیهی غرب و شرق ستیزی توأم بود که در عین ستیز با سلطهی آنها، اندیشهی علمیشان را میپذیرفت. نیروی سوم مدعی ترکیب ارزشهای سنتی (ایرانی) و تفکر علمی بود. با توجه به اینکه شرق کمونیستی (شوروی) هم در حوزهی تفکر غربی قرار دارد، میتوان گفت که نیروی سوم مبدع یا لااقل مبلغ غربستیزی توسط اندیشهها و مفاهیم غربی (موازین علمی جامعهشناسی!) به منظور تحقق بخشیدن به آرمانهای سنتی بود. این خلط هولناک مفاهیم، اندیشهها و ارزشها، آشوب فکری اسفناکی به وجود آورد که هنوز هم ادامه دارد.
v
تجددطلبی وارونه و تجزیهی تمدن غربی تجددطلبان اولیه به این نتیجه رسیده بودند که علل پیشرفت غرب در نظم و ترتیب ناشی از حکومت قانون است، از این رو نهضت قانونخواهی و مشروطه را به راه انداختند؛ اما چون توجهی به این مسئله ننمودند که قانونخواهی در خود غرب چگونه به وجود آمد و به چه صورت و چرا ارزشهای سنتی به مدرن متحول شدند، دچار این خوشخیالی شدند که به صرف توصیف «مزایای» نظام غربی، ارزشهای جدید به راحتی در سیستم فکری و ارزشی سنتی پذیرفته و جذب خواهد شد. روشنفکران متأخر که شکست مشروطه را کلاً ناشی از توطئهی خارجی میدانستند، درصدد برآمدند خیلی فراتر از قانونخواهی یا سایر اهداف معین مشروطه بروند. آنها به زعم خود به اساس مطلب پی برده بودند و از غرب تنها علم و تکنولوژی آن را میخواستند برگیرند و بقیه را به کناری نهند. تجددطلبان اولیه این درک را داشتند که تمدن جدید در سایهی تحول در اندیشهها و ارزشها پدید آمده است، اما چون در مضمون این تحول دقت ننمودند، استقرار تجدد در ایران را امر سادهای پنداشتند و تحلیلهایشان در سطح ماند.
اما غفلت آل احمد و همفکرانش مضاعف است، اینها نتایج تمدن جدید را علت پیدایش آن میپندارند، اینست که درکشان از ماهیت این تمدن بسیار ابتداییتر و مغشوشتر از تجددطلبان اولیه است. نیروی سوم و روشنفکران پیرو آن، این توهم را در کشور ما شایع کردند که گویا تمدن جدید (غربی) قابل تفکیک است به طوریکه میتوان اجزای مفید و خوب آن را (مانند علم و تکنولوژی) انتخاب نمود و اجزای نامناسب و بد آن (فرهنگ و ارزشها) را به کناری نهاد. اینها توجه نداشتند که تمدن صنعتی و علم و تکنولوژی آن، محصول تفکر جدیدی است که پیدایش علوم انسانی را ممکن ساخت و این علوم در واقع وجههای از آن است. ما از خود هیچگاه علوم انسانی نداشتهایم و نداریم، این علوم تنها در حوزهی اندیشهی جدید قابل تصورند.
علم و تکنولوژی و علوم انسانی دو روی یک سکهاند، آنها را نمیتوان از هم تفکیک نمود. تمدن جدید و علم و تکنولوژی آن محصول انسان جدید است و این انسان خود نتیجهی اندیشهها و ارزشهای نوین است. دست یافتن به صنعت و تکنولوژی یک مسئلهی صرفاً فنی و علمی به معنی خاص کلمه نیست بلکه بیشتر موضوعی است مربوط به نظم اجتماعی خاصی که خود از قواعد رفتاری ویژهی انسانها نشأت میگیرد و این قواعد ریشه در اندیشهها و ارزشهای جدید دارد. به صرف وارد کردن علوم و فنون جدید نمیتوان یک جامعهی پیشرفته، یا به قول امروزیها توسعهیافته، ایجاد نمود. تا زمانی که اندیشهها و ارزشها متحول نشده و نظم اجتماعی نوینی را پدید نیاوردهاند، وارد کردن علم و فنون جدید همانند بذر پاشیدن در شوره زار است.
مضمون فکری و ارزشی رژیم شاه به خصوص بعد از اصلاحات ارزی (انقلاب شاه و ملت) و نیز تصور یا توهم تمدن بزرگ، در چهارچوب همین تجددطلبی وارونه قرار میگیرد. اصول انقلاب شاه و ملت درواقع تقلیدی از برنامهی حزب توده و نیروی سوم بود. حزب فراگیر رستاخیز که بعدها (در اسفند 1353) به دستور شاه ایجاد شد درواقع تقلیدی بود از حکومتهای سوسیالیستی توتالیتر و تکحزبی.
تمدن بزرگ در واقع از همان روش و هدفهای تجددطلبی وارونه، یعنی تجزیهی تمدن جدید و دستچین کردن عناصر خوب و کنار نهادن عناصر بد، پیروی میکند. «در راه نیل به تمدن بزرگ ما باید بر اساس جهانبینی همیشگی ایرانی بهترین اجزاء مدنیت و فرهنگ ملی خویش را با بهترین اجزاء تمدن و فرهنگ جهانی درآمیزیم... باید دانش و تکنولوژی پیشرفته جهان صنعتی را به بهترین صورت مورد اقتباس و استفاده قرار دهیم ولی در همان حال باید از رسوخ عناصر نامناسب تمدنهای دیگر در جامعهی خود و از سرایت آلودگیهای اخلاقی و اجتماعی و سیاسی آنها بدین جامعه خودداری کنیم. باید غربزده نباشیم ولی این مفهوم را مرادف با دشمنی با غرب و با هر گونه تجددطلبی تلقی نکنیم.» این سخنان نیاز به تفسیر بیشتری ندارد و نشان میدهد که چگونه تجددطلبی وارونه در فرهنگ و جامعهی ما شمول عام داشته است.
تجددطلبی در ایران معاصر (بخش اول)
تجددطلبی در ایران معاصر (بخش سوم)
برگرفته از: غنینژاد اهری، موسی، تجددطلبی و توسعه در ایران معاصر، تهران، نشر مرکز، 1386.
<