
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010

v ایدئولوژی توسعه به عنوان مانع توسعه
تجددطلبی
وارونه به تدریج با کمک گرفتن از مفاهیم وارداتی غربی، دربارهی توسعهی اجتماعی و اقتصادی، امپریالیسم، تقسیم بینالمللی کار و غیره، تبدیل به نوعی ایدئولوژی جهان سومی یا ایدئولوژی توسعه گردید. ایدئولوژی توسعه عبارتست از جذب، استحاله و نهایتاً مسخ مفاهیم جدید علوم انسانی، به خصوص علم اقتصاد، توسط اندیشهها و ارزشهای سنتی به منظور توجیه فرهنگ بومی و نشان دادن برتری آن نسبت به فرهنگ غربی. از لحاظ روششناسی ویژگی مهم این ایدئولوژی قرائت معکوس تاریخ و جابهجا کردن عناصر تشکیل دهندهی روابط علت و معلولی در جریان توسعه است. سیاستهای توزیع مجدد ثروت، گسترش بیمههای اجتماعی، آموزش رایگان، خلاصه تمامی آنچه که به عنوان ویژگیهای یک دولت رفاه پیشرفته تلقی میشود، همگی به دنبال دورههای طولانی پیشرفت اقتصادی امکانپذیر شدهاند، اما در چهارچوب ایدئولوژی توسعه این نتایج بهبود وضع اقتصادی به عنوان پیششرطهای توسعهی اقتصادی تلقی میشودند.یکی از وجوه مهم ایدئولوژی توسعه عبارتست از پر بها دادن به نقش علم و فن در تحقق بخشیدن به پیشرفتهای اجتماعی و اقتصادی و به طور کلی توسعه، به عبارت دیگر فروکاستن امر توسعه به یک موضوع صرفاً فنی و علمی. طبق این طرز تفکر، مشکل اساسی و نهایی توسعه، مشکل مدیریت به معنی عام کلمه است.
آنچه که تمدن صنعتی و تکنولوژی پیشرفتهی آن را به وجود آورده عبارتست از رویکرد فکری و ارزشی جدید نسبت به منزلت انسان در عالم و جامعه، و نسبت به روابط اقتصادی – سیاسی، که از آن میتوان به عنوان تجدد یاد کرد. تجدد، که تمدن صنعتی در واقع نمود مادی آن است، نظم حاصل از روابط قراردادی و کاتالیک، بین انسانها را جایگزین انسجام اجتماعی ناشی از روابط قدیمی تعبدی و تقیدی میکند. بنابراین تا زمانی که این تحول فکری و ارزشی در افراد جامعه به وجود نیامده، انتقال تکنولوژی مدرن، تربیت کادرهای فنی، به طور کلی مهندسی اجتماعی در عرصههای گوناگون، برخلاف تصور تکنوکراتها، هیچ گرهای از توسعهی اجتماعی – اقتصادی را نمیگشاید.
آنچه مهم و حتی تعیینکننده است، عکسالعمل عامهی مردم و مغزهای متفکر جامعه، یعنی روشنفکران به معنی عام کلمه، در مقابل این تبلیغات است. اگر افکار عمومی در پرتو نقادی روشنفکران، پذیرای این اندیشه نباشد، واضح است که تبلیغ و اجرای طرحهای مهندسی اجتماعی جاذبهی خود را برای مبلغین تا حدود زیادی از دست خواهد داد. برعکس اگر روشنفکران زمینهی پذیرش این شیوهی تفکر را در تودههای مردم فراهم کرده باشند، دیگر هیچ نیرویی جلودار قدرت نامحدود مسئولین دولتمدار و تکنوکراتهایشان نخواهد بود.
از حدود هفتاد سال قبل، افکار عمومی جامعهی ما، تحت تأثیر بمبارانهای شدید تبلیغاتی افکار سیاسی جمعگرایانه، از انواع گوناگون سوسیالیسم و ناسیونالیسم، شکل گرفته است، که نتیجهی آن استحالهی تفکر سنتی – قومگرا در مورد قدرت سیاسی به شکل جدید و امروزی دولتمداری است. سلطهی تفکر سیاسی جمعگرایانه، بستر مناسبی برای رشد اندیشهی تکنوکراتیک و مهندسی اجتماعی فراهم آورده است. طی دهههای اخیر، اکثریت قریب به اتفاق نوشتهها، تحقیقات و طرحها دربارهی پیشرفت و توسعهی اقتصادی، حول محور دولت دور زده است. منتقدین اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، تمامی مشکلات و معایب را همیشه از چشم دولت دیدهاند. و مصلحین اجتماعی همواه چشم امید به تدابیر دولتی دوختهاند. مشکل انسان در جامعهی ما، صرفاً تبدیل به مشکل دولت شده است. طبیعی است که در چنین شرایطی، اندیشهی مهندسی اجتماعی بیشترین امکان رشد و محبوبیت را پیدا میکند.
تفکر فنسالارانه سد مهمی بر سر راه توسعهی اقتصادی است، چرا که با جابجایی روابط علت و معلولی، افکار عامه را دچار شبهه میسازد. مهندسی اجتماعی، روابط قراردای – مبادله ای و انتخاب آزاد افراد را برنمیتابد زیرا لازمهی مهندسی روابط اجتماعی تبعیت انفعالی و بی قید و شرط افراد از طرحهای همگانی برنامهریزی شده است. از سوی دیگر مهندسی اجتماعی که میخواهد رفتار افراد را مطابق هدفها و طرحهای خود قالبریزی کند با حکومت قانون، که قواعد رفتاری را در چهارچوب کلی آن از پیش معین کرده است، سازگاری ندارد. بنابراین میتوان گفت که مهندسی اجتماعی با اسباب اولیهی پیشرفت اقتصادی – اجتماعی در تضاد است. تفکر تکنوکراتیک آحاد مردم را انفعالی بار میآورد، آنها را از انرژی درونی و فطریشان تهی میسازد و حس مسئولیت فردی و اعتماد به نفس را از آنها سلب میکند. اندیشهی مهندسی اجتماعی همانند تمامی شیوههای تفکر جمعگرایانه، فردستیز و در نتیجه عملاً ترقیستیز و نهایتاً ضد توسعه است.
توجیه اهداف، ارزشها و سیاستهای این ایدئولوژی مستلزم مسخ بعضی دیگر از مفاهیم جدید دنیای پیشرفتهی صنعتی است. به عنوان نمونه مفهوم اقتصادی تشکیل سرمایه، که از عوامل مهم پیشرفت و توسعهی اقتصادی است، وقتی وارد فرهنگ سنتی شده و در آن جذب گردید، نهایتاً تبدیل به مفهوم کاملاً متفاوت استقلال اقتصادی یا خودکفایی میشود. یعنی فقدان تشکیل سرمایه، به عنوان مانع توسعه، نتیجهی عملکرد عامل یا عوامل خارجی، استعمار، امپریالیسم، تقسیم بینالمللی کار و غیره، تلقی میگردد. بیگانگان با خارج کردن سرمایه (مازاد اقتصادی) از طریق مکانیسمهای مختلف سیاسی، اقتصادی و تجاری، مانع انباشت سرمایه و در نتیجه توسعهی اقتصادی میگردند؛ از اینرو قطع یا محدود کردن رابطه با خارج از ضرورتی اجتنابناپذیر برخوردار میگردد.
نتیجهی نهایی این طرز تفکر فراموش کردن اهداف ملموس و عینی اقتصادی و جایگزین کردن آنها توسط ارزشهای غیر اقتصادی است. ابتداییترین و مهمترین اصل اقتصادی یعنی استقلال فردی و نفع شخصی به عنوان انگیزهی مهم فعالیتهای اقتصادی نفی میشود و شعارهای ملی و میهنی و موعظه و نصیحت جای آنها را می گیرد. بدین ترتیب فرآیند استحالهی مفاهیم اقتصادی را در درون ایدئولوژی توسعه، از طریق بازگشت به ارزشهای سنتی،بیگانهستیز و خودمدار، مشاهده میکنیم.
همین فرآیند استحالهی مفاهیم علمی اقتصادی در ایدئولوژی توسعه است که ظهور مفاهیم و ارزشهایی چون مصرفستیزی را توضیح میدهد. مفهوم اقتصادی انتخاب مصرفکننده یا مطلوبیت مصرفکننده و نقش آن در تخصیص مطلوب منابع وقتی در درون ایدئولوژی توسعه قرار میگیرد به الگوی مصرفی مناسب، که دولت مسئول تدوین آن است تبدیل میشود. انتخاب مصرفکننده که یکی از پایههای تئوریک علم اقتصاد را تشکیل میدهد، مبتنی بر ارزشهای فردگرایانه و اعتقاد به آزادیها و حقوق فردی و کلاً آزادی انتخاب هر فرد انسانی است. اما در مقابل، الگوی مصرفی مناسب در ایدئولوژی توسعه، بر اساس ارزشهای جمعگرایانه و سنتی تصور میشود، یعنی جامعه یا دولت، با صغیر یا نادان فرض کردن مصرفکنندگان، آزادی انتخاب را از آنها سلب مینماید.
نفی مصرفگرایی یا مصرفزدگی و تأکید به تولید هر چه بیشر، نشانهی بارزی از دور افتادن از مبانی اولیه علم اقتصاد و گرفتار شدن در دام ایدئولوژی توسعه است. تشویق تولید و تقبیح مصرف درواقع فراموش کردن این نکتهی اساسی است که هدف از تولید نهایتاً مصرف است و تولید برای تولید بی معنی است. در حقیقت غایت توسعهی اقتصادی مصرف بیشتر و با کیفیت بهتر است. داوری رایج در ایدئولوژی توسعه مبنی بر نفی مصرف کالاهای غیر ضروری، یگ موضعگیری کاملاً ضد توسعه است. فرآیند توسعهی اقتصادی چیزی جز تبدیل کالاهای غیر ضروری (دیروزی) به کالاهای ضروری و با مصرف همگانی (امروزی) نیست. بسیاری از کالاهایی که چند نسل قبل لوکس تلقی میشدند امروز ضروری بهشمار میآیند (همانند یخچال، تلویزیون، جاروبرقی وغیره). لازم به تأکید نیست که نفی مصرف کالاهای غیر ضروری تنها در سطح ارزشهای اعلام شده و موعظههای اخلاقی صورت میگیرد و در عمل در میان مردمان عادی و حتی اغلب همین موعظهکنندگان جاذبههای عینی این کالاها غیر قابل انکار است! این وضعیت تضاد بین ارزشهای اعلام شده و واقعیات، موجب شیوع تزویر و ریاکاری و نتیجتاً انحطاط اخلاقی در جامعه میگردد.
نتیجه
آشنایی توأم با اکراه و عدم کنجکاوی اندیشهی ایرانی با تفکر جدید غربی، از همان ابتدا موجب شد که درک و تلقی ایرانی از ماهیت تمدن جدید غربی، اغلب سطحی و فاقد جدیت و عمق باشد. بدین لحاظ میتوان گفت که غربگرایی ایرانیان سطحی و ظاهری بوده و غربستیزی آنها نیز فاقد سنجش علمی. ما تمایز بین پیشرفت (تمدن جدید) و عقبماندگی (جامعهی سنتی) را غالباً به یک مسئلهی علمی و فنی فروکاستیم و از تفاوتهای اساسی شیوههای تفکر و سیستمهای ارزشی غفلت ورزیدیم. بدین سبب است که میبینیم قانونخواهی تجددطلبان ما محدود میشود به ایجاد تنظیمات حکومتی به صرف فواید مادی و معنوی ناشی از آن. آنها به این نکته توجه نمیکنند که حکومت قانون بخشی از یک مجموعهی غیر قابل تفکیک است و امکان حصول آن خارج از این مجموعه ممکن نیست. به صرف نوشتن قانون اساسی، به تقلید از منابع غربی یا ترجمه از این منابع، و پند و اندرز دادن دربارهی فواید آن و تقبیح استبداد و خودرأیی، نمیتوان حکومت قانون ایجاد نمود. چنین حکومتی مستلزم تحول اساسی در شیوهی تفکر و نظام ارزشهاست.
در جامعهای که تفکر اجتماعی و سیستم ارزشی مبتنی بر منزلت والای فرد و آزادی و حقوق فردی نیست، و شیوهی تفکر و ارزشهای سنتی جمعگرایانه حاکم است، امکان برقراری حکومت قانون وجود ندارد. شاید علت اساسی شکست نهضت مشروطه در همین نکته نهفته باشد. زمانی که تأسیس مشروطه به جای پیشرفت و ترقی، به فروپاشی هرچه بیشتر انسجام جامعهی ایرانی منتهی گردید، روشنفکران تجددخواه تغییر جهت دادند و از زاویهی دیگری به تمدن و تجدد نگریستند. اما این بار هم دیدشان از زاویهای محدود و خاص، و باز فاقد جامعیت لازم بود. خطر هرج و مرج و فروپاشی کامل موجب شد که نگاهها معطوف به وحدت ملی و تشکیل دولت – ملت به شیوهی غربی گردد، که نتیجهی آن حمایت از تجددطلبی اقتدارگرایانه (رضاشاه) بود. وحدت ملی ایجاد شده ماهیتاً نوعی میهنپرستی سنتی بود تا یک ناسیونالیسم مدرن. البته در این دوران اصلاحات نظامی و اداری مهمی صورت گرفت، اما چون اساس فکری و ارزشی تحولی پیدا نکرده بود، ابعاد تأثیر و کارکرد این اصلاحات اغلب به ظواهر امور محدود شد.
وقتی آرمانهای احیای عظمت باستانی ایران به خصوص از طریق بازسازی یک ارتش ملی قوی، طی جنگ دوم جهانی با اشغال ایران فروریخت، زمینه برای ظهور نوعی میهنپرستی بیگانهستیز آماده گردید. برونافکنی کلیهی مصائب و مشکلات داخلی، از جمله عقبماندگی، یکی از ویژگیهای مهم تفکر ایرانی از دهه 1320 به این سو است. طرز تفکر و ارزشهای سنتی – قبیلهای، که کلیه روابط سیاسی را در چهارچوب رابطهی دوست – دشمن قرار میدهد، با ظاهر مدرن و مترقی مبارزه با استعمار، تبدیل به محور اصلی اندیشه و عمل سیاسی گردید. از سوی دیگر شیوع اندیشههای سوسیالیستی، که پناهگاه مناسب و مدرنی برای آرمانها و ارزشهای جمعگرایانه سنتی بود، بیش از پیش روشنفکران ایرانی را از توجه به اسباب و مؤلفههای واقعی تمدن جدید و تجدد، بازداشت. پیوند بین میهنپرستی سنتی و آرمانهای سوسیالیستی (سوسیالیسم ایرانی) نهایتاً منجر به تجددطلبی وارونه گردید.
اگر تجددطلبان اولیه میخواستند اندیشهی ایرانی را غربی و متجدد کنند، روشنفکران متأخر با درک بسیار نازلتری از تمدن غربی، در صدد برآمدند اندیشهی غربی را ایرانی کنند، که نیروی سوم و سوسیالیسم ایرانی آن، بهترین نمونه در این مورد است. از ویژگیهای تجددطلبی وارونه، تجزیهی تمدن جدید غربی، به عناصر تشکیلدهندهی آن از مفید و غیرمفید، درست و نادرست و لازم و غیرضروری است. علم و تکنولوژی پیشرفتهی غربی عناصر مفید و ضروریاند که باید آنها را اخذ نمود، اما اندیشهها و ارزشهای اجتماعی غربی، برای ما نامناسب، غیرمفید و حتی مضراند، از اینرو باید آنها را وانهاد و از ورود آنها جلوگیری نمود.
بدین ترتیب پدیدهی پیشرفت و توسعهی مدرن، به مسئلهی فنون و علوم پیشرفته فروکاسته میشود، و این تصور ظهور میکند که اخذ دستاوردهای علمی و فنی دنیای پیشرفته، میتواند و باید توأم با حفظ تفکر و ارزشهای سنتی و نفی اندیشه و اخلاق غربی صورت گیرد. وظیفهی توجیه فکری و نظری این اهداف در چهارچوب نوعی تفکر التقاطی صورت میگیرد که به آن میتوان ایدئولوژی توسعه اطلاق نمود. مضمون اصلی این ایدئولوژی همان تجددطلبی وارونه است، که با مسخ مفاهیم جدید علمی، در صدد سازگار نمودن آنها با نظام فکری و ارزشی سنتی است. واضح است که این سازگاری، از طریق فرآیند معکوس، هیچگاه تحقق نمییابد، زیرا که از یک سو مفاهیم جدید علمی ماهیت و در نتیجه کارکرد واقعی خود را از دست میدهند، از این رو نتایج مورد انتظار را به بار نمیآورند.
از سوی دیگر ارزشهای اعلام شدهی سنتی چون در عمل با الزامات مفاهیم و ارزشهای جدید در تناقض قرار میگیرند، پایههای اخلاقی و ارزشی ایجاد کنندهی انسجام در جامعه سست میگردد. ایدئولوژی توسعه نوعی نظام فکری و اجتماعی التقاطی به وجود میآورد که با سازگار نمودن ظاهری تجدد و سنت، ماهیتی ضد توسعه دارد و در عمل تیشه به ریشهی سنت میزند بی آنکه جایگزینی به جای آن نهد. به نظر میرسد که ایدئولوژی توسعه در حال حاضر، مهمترین سد در برابر هر گونه نوآوری و اساساً طرح مسئلهی تجدد و به تبع آن توسعه، به شیوهی بیطرفانه و علمی است. بنابراین شاید بتوان گفت که عاجلترین اقدام برای از میان برداشتن موانع فکری توسعه، نقادی ریشهای ایدئولوژی توسعه است.
تجددطلبی در ایران معاصر (بخش اول)
تجددطلبی در ایران معاصر (بخش دوم)
برگرفته از: غنینژاد اهری، موسی، تجددطلبی و توسعه در ایران معاصر، تهران، نشر مرکز، 1386.
