
مصلحان اجتماعي و اخلاقيون اغلب با سوءظن به علم اقتصاد و مباني نظري آن مينگرند. برخي از مباني تشکيلدهندهي علم اقتصاد، مانند حداکثر کردن مطلوبيت و سود به عنوان اصل رفتاري مصرفکننده و توليدکننده، آشکارا در تناقض با اصول «اخلاقي» همهشمولي، نظير نوعدوستي و فداکاري است. اين تنش ميان اخلاق و اقتصاد نه تنها از چشم پيشگامان و بنيانگذاران علم اقتصاد (لاک، مندويل، هيوم و آدام اسميت) پوشيده نمانده، بلکه آنها شالودهي اين علم جديد را با حرکت از اين تناقض بنانهادهاند.
واقعيت اين است که نفعجويي شخصي همانند اصول موضوعهي رياضي يک اصل خنثي از لحاظ اخلاقي نيست بلکه، درست برعکس، يک اصل کاملاً اخلاقي است. اگر توجه کنيم که مبناي بسياري از اختلافات مکتبهاي سياسي و اقتصادي را آرمانها و ارزشهاي اخلاقي تشکيل ميدهند، به اهميت بحث دربارهي رابطهي ميان اخلاق و اقتصاد پيميبريم. يکي از معدود انديشمندان معاصر که چنين رابطهاي را مورد تأکيد قرار داده، فردريک فون هايک[۱] است. پژوهشهاي مفصل و چندرشتهاي وي (از فلسفه و معرفتشناسي گرفته تا تاريخ، سياست و اقتصاد) دربارهي چگونگي شکلگيري و قوام يافتن جوامع گسترده (مدرن) امروزي به طور عمده مبتني بر تئوري تحولي سنت، به عنوان فرايند در برگيرندهي مجموعهاي از ارزشهاي اخلاقي، است. به عقيدهي هايک اخلاق، نقش تعيينکنندهاي در چگونگي تخصيص منابع کمياب دارد؛ به طوري که پيشرفت و توسعهي اقتصادي جوامع و قوام و دوام آنها در نهايت، تابعي از ارزشهاي اخلاقي حاکم بر آنهاست.
هايک بر اين رأي است که فراتر رفتن انسان از يک موجود وحشي و دست يافتن وي به تمدن، بيشتر در سايهي اخلاق و سنت امکانپذير شده است و نه عقل و محاسبه. مسير شکلگيري جوامع گسترده (از گلهها، گروهها و قبايل اوليه)، و حرکت آنها به سوي تمدنهاي بزرگ، نشاندهندهي يک جريان تحولي تدريجي در فرهنگ اين جوامع است. طي اين جريان تحولي انسانها به مدد قوهي تقليد که ذاتي آنهاست، ياد ميگيرند که چگونه، با مسلط شدن بر برخي غرايز طبيعي و تبعيت از برخي قواعد رفتاري کلي، ميتوانند زندگي اجتماعي صلحآميزتر و پررونقتري ذاشته باشند. البته فرآيند يادگيري در اين خصوص، همانند فرآيند در کودکان، به طور عمده غير عامدانه و غافلانه صورت ميگيرد.
در جريان تحولي جوامع بشري آنچه در واقع اتفاق ميافتد و تعيينکنندهي مسير آينده است عبارت است از: گزينش اصول و قواعد رفتاري که جامعه را پر جمعيتتر، پررونقتر و قويتر مينمايد و بقاي آن را در شرايط دشوار تنازع با نيروهاي مخرب طبيعت و رقابت با ساير جوامع تضمين ميکند. گزينش فرهنگي که طي آن اصول و ارزشهاي اخلاقي «برتر» به تدريج به منصهي ظهور ميرسند و بهناگذير مورد تقليد و سرمشق ديگران قرار ميگيرند، در حقيقت توضيحدهندهي چگونگي شکلگيري جوامع گسترده و متمدن از يک سو، و نابودي گروهها، قبايل و جوامعي که نتوانستهاند به ارزشها و فرهنگ مناسبي براي بقاي خود دست يابند، از سوي ديگر است. هايک معتقد است که پيروي صرف از غرايز طبيعي، چه از نوع بد آن مانند سلطهطلبي و خودخواهي و چه از نوع خوب آن مانند نوعدوستي و نيکوکاري که خاص گروهها و جوامع کوچک انساني است مانع پيدايش جوامع گسترده و متمدن ميگردد.
از نظر هايک نه غرايز انسان به طور طبيعي او را به سوي تمدن (جوامع گسترده) راه ميبرد و نه عقل انساني داراي آنچنان تواني بوده که بتواند نظم پيچيدهي لازم براي امکان يافتن جوامع گسترده را طراحي نمايد. آنچه توانسته انسان را به مرتبهي رفيع زندگي در جامعهي بزرگ و متمدن نايل گرداند، چيزي جز سنت نبوده است که ميان غريزه و عقل قرار دارد، و اخلاق در حقيقت درونمايهي برخي از مهمترين تعاليم آن ميباشد.
براي درک ديدگاههاي هايک لازم است بدانيم که وي اعمال و رفتارهاي انسانها را ناشي از سه منبع ميداند که عبارتند از: غريزه، سنت و عقل.
او سنت را که بين غريزه و عقل قرار دارد مهمترين منشأ ارزشهاي انساني تلقي مينمايد. سنتها در قالب فرهنگ وجود دارند، به سخن ديگر فرهنگ، مجموعهاي از سنتهاي کم و بيش هماهنگ و منسجم است. هايک ميگويد: فرهنگ نه طبيعي است و نه مصنوعي، نه به صورت ژنتيک انتقال مييابد و نه به صورت عقلاني ايجاد ميشود. فرهنگ عبارت است از: انتقال قواعد رفتاري تعليم داده شدهاي که هيچگاه اختراع نشدهاند و کارکرد آنها معمولاً براي افرادي که از آنها تبعيت ميکنند ناشناخته است.
به سخن ديگر، انسان در اغلب موارد ياد گرفت که آنچه را که بايد، انجام دهد بدون اينکه بفهمد چرا بايستي آن را انجام دهد؛ و اين که پيروي از آداب و رسوم بيشتر به نفع اوست تا سعي در درک آنها.
فهرستي از قواعد يادگرفته شده، که شيوهي خوب يا بد رفتار در شرايط مختلف را به او يادآوري ميکردند، به او اين توانايي فزاينده را دادند که خود را با شرايط متغير تطبيق دهد و، به ويژه، اين که بتواند با ديگر اعضاي گروه خود همکاري نمايد. بدين ترتيب سنتي از قواعد رفتاري، که مستقل از افرادي است که آنها را ياد گرفتهاند، آغاز به ادارهي زندگي انسان نمود. زماني که اين قواعد يادگرفته شده، شامل طبقهبندي انواع مختلف اشياء، آغاز به گنجاندن نوعي بازنماي[۲] از محيط نمود، که به انسان اجازه ميداد تا حوادث بيروني را پيشبيني نمايد و با عمل خود بر آنها سبقت جويد، آنچه ما عقل ميناميم پديد آمد.
همچنانکه مشاهده شد در انديشهي هايک عقل و ذهن فعال انسان محصول فرهنگ (و سنت) است نه منشأ آن. اين سنتها طي يک جريان انتخابي تحولي، و به طور خودجوش، پديدار شدهاند و هيچ ذهن يا عقل فردياي آنها را ابداع نکرده است. واقعيت اين است که عقل فردي به رغم اينکه مهمترين وسيلهي محاسبه و پيشبيني انسانهاست، قادر به درک و احاطهي کامل بر نظمهاي پيچيدهي حاصل از سنتها و فرهنگ مانند زبان، اخلاق، حقوق، پول و بازار نيست؛ بنابراين، و به طريق اولي، نميتواند مدعي ابداع آنها يا ابداع جايگزينهاي کامل تري براي آنها باشد.
پيش از آنکه سنتها و فرهنگ شکل بگيرد، انسانها يا موجودات شبهانساني با غرايز خود زندگي ميکردند. غرايز و ارزشهاي ناشي از آن، در تشکيل قواعد رفتاري انسانها تقدم زماني دارد. هايک ميگويد نوع انسانس و اجداد بلافصل آن صدها هزار سال زندگي قبيلهاي و گروهي را پشت سرگذاشته است. غرايز انسان در تناسب با اين نوع زندگي گروهي شکل گرفته است. اين غرايز که به طور ژنتيکي موروثي است در خدمت تحکيم همکاري ميان اعضاي گروه بوده است.
هماهنگي ميان اعضاي گروه اساساً به غرايز همبستگي و ديگردوستي[۳] بستگي داشت. البته کارکرد اين غرايز محدود به اعضاي گروه بود و دربارهي ديگران صدق نميکرد. انسان تنها به عنوان عضوي از گروه ميتوانست زندگي کند، انسان مجزا به سرعت به يک انسان مرده تبديل ميشد. انسان وحشي، موجود تنها و مجزايي نيست، غرايز وي غرايز جمعگرايانهاند. «جنگ همه عليه همه» هيچگاه روي نداده است.
ارزشهاي جمعگرايانه را تا زماني که عمل به آنها منشأ فطري و غريزي داشته باشد نميتوان اخلاقي تلقي نمود. اخلاق به مجموعهاي از سنتهاي آموختهشده مربوط ميشود، نه رفتار ذاتي و موروثي نوعي انسان. اما تفکيک ميان ارزشهاي ناشي از غرايز و ارزشهاي صرفاً اخلاقي ناشي از سنت (آموخته شده) هميشه کار چندان آساني نيست و در بسياري موارد مرز ميان آنها مخدوش ميشود. ديگردوستي به رغم آنکه ريشه در غرايز دارد، اما چون اغلب مورد تأکيد مصلحان اجتماعي قرار ميگيرد، به صورت يک ارزش والاي اخلاقي تلقيي ميشود.
طبق نظر هايک دو نوع متمايز از ساختار جوامع بشري را ميتوان از هم تفکيک نمود: جامعهي ابتدايي (قبيلهاي)، و جامعهي متمدن که اوج آن «جامعهي بزرگ» (به قول آدام اسميت) يا جوامع مدرن امروزي است. نظم و انسجام جامعهي ابتدايي مبتني بر کردارهاي جمعي غايتمند است و قواعد رفتاري عمدتاً ريشه در غرايزي دارند که وجود آنها براي حفظ چنين جامعهاي ضرورت دارد مانند: غريزهي همبستگي و ديگردوستي درونگروهي (قبيلهاي).
اما نظم جامعهي متمدن ناشي از رعايت قواعد رفتاري کلي و آموختهشده است که همانند قواعد بازي، انتزاعياند و به خودي خود داراي هيچ مضمون مشخي نيستند. مانند: قاعدهي درستکاري، و وفاي به عهد.
تمدن مجموعهي خاصي از قواعد و نهادهاست که طي قرنها تحول فرهنگي به تدريج به وجود آمدهاند. هايک ميگويد: دستگاهها و تجهيزات بيولوژيکي انسان همگام با ابداعات فرهنگي و نهادي تحول نيافته است. در نتيجه بسياري از عواطف و غرايز انسان هنوز سازگاري بيشتري با زندگي قبيلهاي دارد تا با زندگي در جامعهي متمدن. بدين علت تمدن اغلب به عنوان پديداري غيرطبيعي، بيمارگونه و مصنوعي تلقي ميشود و انسانها با سماجت در پي فرار از انضباط و الزامات آن هستند.
جوامع و تمدنهاي گستردهي امروزي با ساختارهاي موجود آن، محصول تحول فرهنگي و سنتهايي از قواعد رفتاري ناشي از آن ]يعني اخلاق[ است.
قواعد مربوط به مالکيت فردي يا متکثر[۴]، امانتداري، درستکاري، قرارداد، مبادله، تجارت، رقابت، سود و زندگي خصوصي، همگي توسط سنت، آموزش و تقليد انتقال مييابد تا توسط غريزه؛ و عمدتاً متشکل از منعها، «نبايد انجام دهي»، است که محدودهي تصميمات فردي را معين ميسازد. هايک تأکيد ميورزد که نوع بشر با پيروي از قواعدي که اغلب در تناقض با خواستههاي غرايز است به تمدن دست يافت. اين قواعد، اخلاق جديد و متفاوتي را به وجود آورد که «اخلاق طبيعي» يعني غرايزي را که تضمينکنندهي يکپارچگي گروههاي کوچک است، حذف يا محدود نمود.
...
[۱] Friedrich August von Hayek
[۲] representation
[۳] altruism
[۴] plural