
اظهارات رسواييبرانگيز «برنارد مندويل» در عصر خود مبني بر اينکه اصل بزرگ زندگي اجتماعي، و پايه و اساس و جوهر تجارت، اشتغال و رونق زندگي اقتصادي، «شر» يا «رذيلت» است، در واقع براي رساندن اين معنا بود که قواعد نظم گسترده در تعارض با غرايز فطري يا «اخلاق طبيعي» که مبناي يکپارچگي گروه کوچک است، قرار دارد. مندويل نشان داد که در يک جامعهي بزرگ که، به ناگزير، تقسيم کار گستردهاي در آن صورت گرفته است، «خير عمومي» زماني تأمين ميگردد که جلو برخي غريزههاي «خوب» در عرصهي روابط اجتماعي ميان انسانها گرفته شود. به عنوان مثال اگر اصل همبستگي و تعاون، که هستي و قوام گروههاي کوچک اغلب به آن بستگي دارد، به تمامي عرصههاي فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي در جوامع بزرگ تعميم داده شود، ثروت، رونق، کارايي و، در نهايت، قوام و هستي اين جوامع به تدريج رو به زوال خواهد نهاد. زيرا يکي از مهمترين عواملي که کارايي انسانها را در جامعهي مدرن بالا برده و ثروت و رفاه افراد را فزوني بخشيده عبارت است از وجود مالکيت فردي و اعمال رقابت در حوزههاي گوناگون فعاليتهاي اقتصادي. در نتيجهي رقابت است که کارآفرينان و مديران کارآمد در سطوح مختلف پديدار شده و عهدهدار امور ميگردند. در چنين شرايطي، در صورتي که همبستگي - اصل «اخلاق غريزي» - جايگزين رقابت گردد، همچنانکه مندويل بيش از دو سدهي پيش با شهامت و درايت بيان نمود، فاجعه به بار خواهد آمد.
مثال فرضي ديگري ميتواند روشنگر بيشتر اين مطلب باشد: فرض کنيم در يک جامعهي گستردهي امروزي، همهي آحاد جامعه تصميم ميگيرند که به جاي مقيد نمودن رفتار اجتماعي خود در چهارچوب قواعد کلي و قوانين و قراردادها، به غريزهي همبستگي و ديگردوستي محض روي آورند و نيکوکاري مشخص را اولين اصل رفتاري خود قرار دهند. در اين صورت چه اتفاقي خواهد افتاد؟ بسياري از افرادي که صبح به قصد کار از خانه بيرون ميآيند هيچ گاه به سر کار خود نخواهند رسيد. زيرا در مسيرخود به کساني برخواهند خورد که هر کدام مشکلات مشخصي دارند و آنها بنا بر اصل همبستگي و نيکوکاري به رفع آنها خواهند پرداخت. مدير يک سازمان بزرگ دولتي يا خصوصي، بر فرض، ناگزير خواهد بود به جاي آنکه وقت و انرژي خود را صرف تصميمگيري دربارهي منافع صدها يا هزاران نفر نمايد، توان خود را در جهت رفع اشکال فني اتومبيل يک پيرزن ناتوان در کنار خيابان به کار گيرد. بر اين قياس ديگر افراد جامعه نيز هر کدام به کاري غير از کار اصلي و تخصصي خود مشغول خواهند شد و در نتيجه کارايي و نهايتاً نظم و انسجام جامعه فرو خواهد پاشيد.
هيوم آشکارا اظهار داشت که «عاطفهي شريفي مانند بخشندگي، به جاي آنکه انسانها را با ]زندگي در[ جوامع بزرگ سازگار سازد، همانقدر ضد چنين جوامعي است که تنگنظرانهترين خودخواهيها».
هيوم به خوبي دريافته بود که سخاوت زياد مانع پسانداز، يعني منبع سرمايهگذاري و پيشرفت اقتصادي، است. بنابراين سخاوت اگرچه در خانواده، محفل دوستانه و گروه کوچک، عاطفهي شريفي تلقي ميشود، اما چون در جامعهي بزرگ خلاف «خير عمومي» عمل مينمايد، منزلت اخلاقي آن همانند تنگنظرانهترين خودخواهيهاست. هايک ميگويد: پيوند ميان اقتصاد و قواعد انتزاعي متعددي، مانند آنچه مربوط به مسئوليت فردي و مالکيت فردي ميگردد، تصادفي نيست. اقتصاد از همان ابتدا به سئوالاتي دربارهي چگونگي تشکيل نظم گسترده ميان انسانها از طربق فرايند تغييرات و ارزيابيهايي که فراتر از توانايي مشاهده و درک ماست، آغاز ميکند. به عقيدهي هايک، آدام اسميت اولين کسي بود که دريافت که ما در جامعهي بزرگ در برابر شکلهايي از نظم و همکاري ميان انسانها هستيم که فراتر از توانايي درک و شناخت ماست. از طريق نظام قيمتها، ما در شرايطي که از کليت آن آگاهي نداريم، کارهايي انجام ميدهيم، و اين کارها نتايجي به بار ميآورند که در پي آنها نبودهايم. در جريان فعاليتهاي اقتصادي ]مبادله[، ما از نيازهايي که برآورده ميسازيم اطلاع نداريم، و از منشأ آنچه دريافت مينماييم بيخبريم. تقزيباً هر کدام از ما به کساني خدمت ميکنيم که نميشناسيم و يا حتي از وجودشان ناآگاهيم، و در مقابل ما دايماً از خدمات افراد ديگري زندگي ميکنيم که چيزي راجع به آنها نميدانيم. چنين چيزي به اين علت ممکن ميشود که ما خود را در چهارچوب بزرگ نهادها و سنتهاي اقتصادي، قانوني و اخلاقي مقيد کردهايم.
خيري که هر فرد در يک جامعهي گسترده به ديگر افراد ناشناس ميرساند بسيار بيشتر از نيکوکاري مستقيم است. زيرا کارايي نظم گسترده (مکانيسم قيمتها و تقسيم کار وسيع) خيلي بيشتر است. اما غير مستقيم و غير عامدانه بودن آن از يک سو و ناشناس ماندن کساني که از آن بهره مند ميشوند از سوي ديگر، موجب ميگردد که غريزهي همبستگي و ديگردوستي انسانها در جامعهي گسترده ارضا نشود، و نياز به نيکوکاري مستقيم همچون انگيزهاي قوي باقي بماند. انسانها در يک جامعهي بزرگ با نظم گسترده نسبت به گروه کوچک، خير فوقالعاده بيشتري به همنوعان خود ميرسانند، اما به طور پارادوکسيکال، از لحاظ اخلاقي کمتر احساس رضايت ميکنند. اين پارادوکس، به خصوص براي متفکران و روشنفکراني که به علم اقتصاد آشنايي نداشتند، منشأ سوءتفاهمهاي بسياري دربارهي منزلت اخلاق در جامعهي مدرن بوده است.
به عقيدهي هايک علم اقتصاد، امکان تحقق و چگونگي عملکرد نظم گسترده در جوامع مدرن را تبيين ميکند، و توضيح ميدهد که چگونه اين نظم خود يک فرآيند جمع آوري و نيز استفاده از اطلاعات بسيار پراکنده در ميان افراد جامعه است. اطلاعاتي که هيچ سازمان برنامهريزي - و به طريق اولي هيچ فردي - قادر به شناخت، تسلط و کنترل آن نيست.
انسان امروزي، در واقع محصول يک جريان تحولي متشکل از دو مرحلهي بيولوژيکي و فرهنگي است که دومي نسبت به اولي بسيار کوتاه و متأخر است. اما آنچه مهم است، اين است که آنها اغلب در تضاد با هم هستند. نکتهي مهمي که بايد بر آن تأکيد ورزيد اين است که تحول فرهنگي و سنتهاي ناشي از آن (اخلاق فرهنگي)، منجر به نابودي کامل سنتهاي ناشي از تحول بيولوژيکي (اخلاق طبيعي) در همهي ساحتهاي زندگي انسان نميگردد. اين دو اخلاق، در همکاري و تضاد با هم، در زندگي انسان مدرن امروزي حضور دارند: علي رغم تحول فرهنگي و بوجود آمدن تمدنهاي گوناگون، انسانها از غرايز حاکم بر گروه کوچک منفک نشدهاند. هايک ميگويد: ما از ميراث گروه کوچک جدا نشدهايم، و غرايز ما نه کاملاً با نظم گسترده - که پديداري متأخر است - سازگاري يافته و نه توسط آن کاملاً خنثي شده است. به علاوه، بايد تأکيد نمود که ساختارهاي نظم گسترده، در جوامع امروزي، تنها از افراد تشکيل نشده است بلکه در آنها تعداد زيادي نظمهاي فرعي - مانند خانواده، سازمانها و ديگر گروههاي کوچک - نيز هستند که اغلب با هم تداخل دارند. درون اين نظمهاي فرعي پاسخهاي غريزي قديمي همانند همبستگي و ديگردوستي به حيات خود ادامه ميدهند. اما اينها به رغم اهميتي که براي کارکرد گروههاي کوچک دارند، نميتوانند مبنايي براي يک نظم گستردهتر فراهم آورند. به عقيدهي هايک بخشي از مشکل ما در حال حاضر اين است که بايد دايماً زندگي، انديشه و احساسات خود را طوري تعديل کنيم که به طور همزمان در ميان دو نوع نظم مختلف و طبق قواعد متفاوت به سر بريم.
اما زندگي در دو دنياي متفاوت، و بعضاً متضاد، نه آسان است و نه دلپذير. اين مشکل، بخشي از ناخرسندي دروني و تشويش دايمي انسان مدرن را توضيح ميدهد. جاي تعجبي نخواهد داشت، اگر تصور کنيم که گرايشي ذاتي، انسان مدرن را به گريز از اين انضباط سخت و بازگشت نهايي به دنياي صرف غريزهها فراميخواند.
هايک به دفعات تأکيد ميورزد که: «سوسياليسم به سادگي عبارت است از تأييد دوبارهي اخلاق قبيلهاي؛ اخلاقي که تضعيف تدريجي آن حرکت به سوي جامعهي بزرگ را امکانپذير ساخته است».
به عقيدهي هايک تنها اصل اخلاقي که توانسته است رشد يک تمدن پيشرفته را ممکن سازد اصل آزادي فردي است. آزادي نزد هايک به معناي آزادي از همهي قيد و بندها و رها شدن در دنياي غرايز نيست، بلکه برعکس او آزادي را در چارچوب قيد و بندهاي کلي، يعني قانون، ميسر ميداند. او به نقل از کانت مينويسد: «انسان تا زماني آزاد است که از هيچ کس، جز قانون اطاعت نکند.» آزادي به اين معنا عبارت است از تعيين حدود اختيار افراد توسط حکومت قانون و جلوگيري از تحميل ارادهي آزاد (نامحدود) يک فرد به افراد ديگر. حکومت قانون براي افراد اين امکان را فراهم ميآورد که در چهارچوب حدود معيني (حوزهي حفاظتشده توسط قانون) آزادانه، اهدافي مستقل از اهداف و ارادههاي ديگر افراد جامعه را دنبال نمايد. آنچه زندگي صلحآميز انسانها را در جامعه به رغم فقدان هدف مشترک ميان آنها امکانپذير ميسازد و، بهعلاوه، موجب فزوني رفاه و ثروت افراد ميگردد، عبارت است از داد و ستد يا مبادله. اما آنچه براي تحقق و رونق مبادلات ضرورت دارد قواعدي است که معين کند چه چيزي به چه کسي تعلق درد (مالکيت)، و به چه نحوي اين مالکيت با توافق متقابل قابل انتقال است. با توجه به اينکه از ديدگاه هايک مالکيت شرط لازم براي عدالت است، ميتوان گفت که در انديشهي وي مهمترين ارزشها و نهادهاي مؤسس جامعهي مدرن - يعني مبادلهي آزاد، مالکيت فردي (متکثر) و عدالت - مجموعهي بههم پيوسته و منسجمي را تشکيل ميدهند که در آن، آزادي فردي به عنوان والاترين ارزش اخلاقي، و حکومت قانون به عنوان مهمترين نهاد موجد نظم، نقش اساسي و محوري دارند.
عمل اخلاقي زماني معنا دارد که توأم با ارادهي آزاد باشد. در مجبور نمودن افراد به نيکوکاري – يا هر کار ديگري – هيچ ارزش اخلاقياي نهفته نيست. بنابراين جامعهي گسترده و متمدن که در آن، به قول آدام اسميت، افراد در چهارچوب قانون آزادانه در پي اهداف شخصي خود هستند، نه تنها فاقد اخلاق نيست، بلکه هستي و عملکرد آن مبتني بر اخلاق است، و اساساً عمل اخلاقي در چهارچوب شرايط و روابط موجود در چنين جامعهاي معناي واقعي خود را باز مييابد.
برگرفته از: غنینژاد اهری، موسی، دربارهی هایک، تهران، انتشارات نگاه معاصر، 1381.