
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010
قهرمان مي كوشد جهان را به اندازه ي فرصت و همت خويش معنا بخشد. معنا بخشيدن به جهان اما، در هيچ روزگاري جز با معنا بخشيدن به خويش ممكن نبوده است. او در نگاه به هستي ديگران معناي خويش را مي جويد، يافتن پنجره اي كه همه ي اين معنا را به حضور بخواند كاري طاقت فرسا است. قهرمان حماسه موجودي است كه مقام اش از ديگر آدميان برتر است اما بر محيط طبيعي خويش برتري ندارد. قهرمان حماسه ياور ما است، اما از ما دور مي شود و به راهي ديگر مي رود. پهلوان حماسه رهرو يك عنصر ارجمند ذهني است؛ عنصري به تمامي نيك كه سلطه اي مطلق و ترديد ناپذير دارد. ستيز شجاعانه در راه پابرجاييِ اين عنصر، دليل وجودي قهرمان حماسه است. ستيزي كه بهاي آن گاه خوني است كه از پيكر قهرمان بر خاك مي ريزد. حماسه ستيزي است كه جان آدمي وديعه ي آن است. حماسه بر باور به نيكي مطلق، اميد پيروزي و نبردي دلاورانه استوار است. مني كه معناي خويش را مديون يك شورش است. حتا اگر به شكستي تقديري ختم شود.
نيچه در نخستين اثر برجسته اش، "زايش تراژدي" را اين گونه آغاز مي كند : « درباره ي زيبايي شناسي بسيار بيشتر مي توان آموخت، اگر به ياري دركي بي واسطه – و نه استنتاج منطقي – دريابيم كه هنر تكامل بي وقفه اش را مديون دوگانگيِ آپولوني– ديونيزوسي است ». حكمي كه اندكي بعد تبديل به ستايش تراژديِ يوناني مي شود : « . . . سرانجام بر اثر معجزه ي اراده ي هلني، اين زوج پذيرفتند كه به عقد يكديگر درآيند، و بدين ترتيب تراژدي آتني زاييده شد كه نقش برجسته اي از سيماي والدينش را، هر دو بر خود داشت.» نيچه با تأكيد بر دو نوع انرژي در تراژدي يوناني، بر آن است كه به اين نكته انگشت بگذارد كه تولد تراژدي تنها با حضور توأمان آپولون و ديونيزوس ممكن است؛ با حضور پيوندي كه با همه ي درگيري ها مداوم مي ماند. او آپولون را الهه ي رويا مي خواند؛ ايزدي پيشگو كه جهان را تا بالاترين حدِ امكانِ پروازِ تصور دلپذير مي كند. آپولون، تيرگي و بي سرانجامي جهان را تاب نمي آورد و واقعيت را چونان مي آرايد كه به چشم خوش بيايد. ديونيزوس اما، جنبه ي بربر صفتانه ي جهان را در خويش منعكس مي كند؛ خدايي كه به جهان با تمام هراس ها و زشتي هايش با سرمستي آري مي گويد. اما هيچ روياي آپولوني امكان حضور نخواهد داشت اگر جنبه ي ديونيزوسيِ تراژدي جلوه نكند. جنبه ي ديونيزوسي تراژدي بر معرفت نسبت به واقعيت جاري تكيه مي كند و وجود حقيقتي يگانه فراسوي جهان موجود را ناممكن مي شمرد.
تراژدي حاصل يك تناقض است؛ حاصل برخورد رويا و عدم امكان تحقق رويا؛ حاصل آميزش تلاش براي تغيير جهان و تغيير ناپذير بودن آنچه كه هست. قهرمان تراژدي به تغيير ناپذير بودن جهان آري مي گويد. اين آري گويي اما، به معناي تسليم شدن به هست ها نيست، بلكه خود را در شورشي باز مي تاباند كه قهرمان تراژدي به مثابه سلاحي عليه هست ها به كار مي گيرد، هر چند كه مي داند هست ها پابرجاي اند. شورش نيز بخشي از هستي است. اما آنكس كه سر به شورش بر عليه خدايان بر مي دارد، نخست خوشبختي اي را انكار مي كند كه تنها به معناي هم نوايي با هم سرايانِ جهان است. او شادي يافت معنا را بر مي گزيند تا بگويد خوشبختي اي كه هم خواني با جهان بهاي آن است، كشنده ي شادي است؛ ضارب معنا. براي قهرمان تراژدي، شكست و شورش و معنا و شادي و تنهايي، همه در دل يك تقدير جاري اند و گريز از تقديرِ همرنگي با جهانِ تاريك، جز با سرسپردن به تقدير تراژيك ممكن نيست. شورش قهرمان تراژدي، شورشي حماسي نيست. قهرمان تراژدي شادي را در رنجي مي جويد كه معناي تراژدي را مي زايد؛ شورشي پرومته گونه.
پرومته آتش را از خدايان ربوده است و به انسان هديه كرده است و به همين جرم نابخشودني است كه به صخره اي بر كوهي دور زنجير مي شود. قدرت و خشونت، دو خادمِ خداي خدايان، زئوس، هنگامي كه او را به صخره اي كه رنجگاه او خواهد بود، زنجير مي كنند، تنها به حرمت خدشه دار شده ي زئوس مي انديشند. پرومته خود اما، پيش از اينها به سرانجام كار انديشيده است. او رنج را نه لحظه اي زود گذر، كه آغاز و فرجام راهي مي داند كه بدان پاي گذاشته است. پرومته مي داند كه بنديِ تقديري تلخ است، اما نيز مي داند كه هنگامي پرومته است كه خود را به دامان اين تقدير بيفكند. او مي داند كه شورش بر عليه تقدير جز با پذيرش تقدير ممكن نيست. پرومته شورش مي كند تا تنها بماند و تنها مي ماند تا معنايي بيابد. در جهان تراژدي شورش و تنهايي دست در دست يكديگر مسير قهرمان را به سوي تقديري تلخ سنگ فرش مي كنند؛ مسير جستجوهاي بي پايان؛ جستجوي معنا در رنج، جستجوي شادي در نفي خوش بختي، نه گفتن از طريق آري گفتن به جهاني كه هم سرايانش آيه ي يأس مي خوانند. پرومته قهرمان حماسه نيست، قهرمان تراژدي است؛ تخته بند تقدير و جستجوگر معنا از دل لبيك گويي به تقدير؛ قهرمان حماسه و قهرمان تراژدي را چيزي به هم مي پيوندد و چيزي جدا مي كند، گرچه هر دو در ضيافت خدايان هستي سوز به دشنه هاي در ديس تن مي سپارند. چشم انداز قهرمانان تراژدي و حماسه اما يكي نيست. آن نخستين به پيروزي چشم اميد نبسته است؛ تنها به «نه» اي دل داده است كه از دل آري گفتن به همه ي هستي تقديري مي گذرد. قهرمان حماسه ايمان به بهشتي دارد كه خواهد آمد. ايمان به بهشت، شورش را رنگِ وظيفه مي زند. اين بهشت اما بهشتي نيست كه از حقانيتِ مطلقِ « اوي الهي» بربيايد، كه بهشتي است كه تاريخ ارائه خواهد كرد.
تراژدي تنها هنگامي زاييده مي شود كه آفتاب با نوميديِ تمام بر زمستان بتابد، چه بقاي زمستان است كه حضور آفتاب را تبديل به معناي هستيِ قهرمانان تراژدي مي كند. حماسه بيش از هر چيز معطوف به آرزوي جهاني ديگر است؛ جهاني سبز كه از خاك و خاشاكِ جهان ما بر مي آيد و تبديل به تمثيل نظمي آرماني مي شود. لحظه ي مرگ قهرمان همان لحظه ي تصوير آرزو است. غم تنهايي، «نه» اي كه جان را به سوي تيزيِ دشنه مي برد؛ معنايي كه از «نه» به جهان زاده مي شود، اندوهي كه حاصل انتخابِ يك معنا است، چگونگيِ جهاني كه تولد تراژدي را ممكن مي كند. پذيرش ساخت تراژدي يعني معنا بخشيدن به خويش در سايه ي شمشير، يعني درنوشتنِ ميدان سرنوشت، يعني درافكندن خويش به دامن جهان. راهي كه قهرمان برگزيده است جز به تقاص طلبي خدايان ختم نخواهد شد، اما همه ي معنيِ هستيِ قهرمان مبتني بر درك حضور خدايي است كه «نه» گفتن به او حركتي تناقضمند را سامان مي دهد؛ حركتي بر مرز گردن نهادن به تقدير و گريز از آن كه در تراژدي آن كس كه نه مي گويد به جنگل فردا نمي انديشد، تنها دانه ي وجود خويش را جنگل مي كند : « من بودم / و شدم، / نه زانگونه كه قنچه اي / گلي / يا ريشه اي كه جوانه اي / يا يكي دانه / كه جنگلي - / راست بدانگونه كه عامي مردي / شهيدي، / تا آسمان بر او نماز برد. » (1)
شهادت قهرمان، پايان يك نبرد حماسي است. شهادت برخاسته از تن دادن به شورش عليه خدايي بوده است كه سرنوشت او را رقم زده است. سرنوشت قهرمان تراژدي شهادت در راه نظمي فردايي نيست، شهادت به چيزي است كه هست. قهرمان تراژدي شهيد نيست، قرباني است. «آري» گويي كه قرباني بودن خويش را مي پذيرد. سرنوشت قهرمان تراژدي رشك انگيز است و اندوه بار؛ يك تلخي بي بديل : « اما نه خدا و نه شيطان - / سرنوشت تو را / بتي رقم زد / كه ديگران مي پرستيدند / بتي كه / ديگرانش / مي پرستيدند.» (2)
جستجوي معنا در بي معنايي. كشف معنا مديون حضور جهاني است كه در آن بت سرنوشت ساز نيز بخشي از ماجرا است. قهرمان تراژدي در پي بر هم زدن ساخت تراژدي نيست، قهرمان حماسه اما مي خواهد جهان تراژدي ساز را خلع يد كند. قهرمان تراژدي مي داند كه هم زيستيِ جدال برانگيزِ عناصر ديونيزوسي و آپولوني است كه تراژدي مي آفريند. قهرمان حماسه اما، جهان را يك دست مي خواهد. قهرمان حماسه مرگ شوكران را مي خواهد، قهرمان تراژدي كاشف شوكران است.
به روايت نيچه هنر ديونيزوسي بر آن است كه ما را به شادي بخش بودن جهان قانع كند. بر آن است كه به ما بياموزد كه شادي را در دل اندوه جستجو كنيم. به گمان نيچه انتخاب اندوهِ ناگذير، همان شادي است. در حماسه اما شادي به معناي تحقق نظمي آرماني است؛ شادي روزي ديگر خواهد آمد و يك سرِ تناقضِ جهانِ تراژدي ساز را حذف خواهد كرد. آرزويي كه تاريخ حقانيت اش را ثابت خواهد كرد.
آنان كه تباهي از درگاه بلند خاطرشان شرمسار و سرافكنده مي گذرد قهرمانان حماسه اند. تراژدي نوعي از هستي است كه در وجود يك انسان تجسم يافته است؛ توصيف باري است كه بر دوش برده شده است؛ تعريف زندگي هم : « انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود: / توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن / توانِ شنفتن / توانِ ديدن و گفتن / توانِ اندُهگين و شادمان شدن / توانِ خنديدن به وسعت دل، / توانِ گريستن از سُويدايِ جان / توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني / توانِ جليلِ به دوش بردنِ بار امانت / و توانِ غمناكِ تحملِ تنهايي / تنهايي / تنهايي /تنهاييِ عريان. / انسان / دشواريِ وظيفه است.»(3)
توانِ غمناكِ تحملِ تنهاييِ عريان، توان جان سوز انسان تراژدي است؛ توان انساني كه من را در مقابل ما قرار مي دهد تا تقدير خويش را پاس داشته باشد؛ تا تنها مانده باشد. آن كس كه از آستانه ي اجبار شادمانه مي گذرد تنهايي را به بهاي يك «نه» خريده است.
تنهايي قهرمان تراژدي هميشه حرمت ما خواهد بود. حرمت جهانِ آرزوهاي به باد رفته و خواب رفته و تنهايي هاي پريشان و بي هم درد. حرمت جهاني كه درآن حماسه ي آرزو و تراژديِ تنهايي در خاك مي غلتند و چشم در چشم ما مي خوانند كه : « اين فصل ديگري ست / كه سرماي اش از درون / درك صريح زيبايي را / پيچيده مي كند.» (4)
1- شاملو - سرود ابراهيم در آتش
2- شاملو - سرود ابراهيم در آتش
3- شاملو - در آستانه
4- شاملو - شكفتن در مه - فصل ديگر
برداشتي آزاد از كتاب گم شده در فاصله ي دو اندوه برگرفته از سايت مانيها
