
کارشناس حسابداری هستم. موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.




استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد
Copyright © 2010
پرومته که به خاطر نثار آتش به انسان مورد خشم خداي خدايان زئوس ( Zéus ) قرار مي گيرد، توسط غلامان او به نام هاي زور و توانايي به بند کشيده مي شود و در ميان صخره هايي که از آدميان به دور است رها مي شود.
پرومته مظهر دانائي است و عاشق حقيقت و رستگاري. او رنج و شکنجه را به جان خريد تا در مقابل خودکامگي زئوس بايستد. از آنجا که مرگ در سرنوشت او نيست، اين رنج جاودانه براي او باقي خواهد ماند.
با همه آسيب ها و ناملايمت هائي که در پي دارد، رنج جاودانه پرومته، نشانه جاودانگي دانائي است، و به اين دليل است که او پيشنهاد اوکئانوس ( Océan )، ايزد دريا و رود را مبني بر نوشتن توبه نامه اي به پيشگاه زئوس براي رهايي از رنج و شکنجه نمي پذيرد. چون دانائي با رنج او زنده باقي خواهد ماند.
خودکامگي زئوس زماني توسط زاده اي از نسل خود او از بين خواهد رفت. اين پيشگوئي را پرومته به ايو ( Io ) دختر رود ايناکوس ( Inachos ) که به خاطر عدم پذيرش عشق زئوس در جهان سرگردان است مي دهد. پرومته نجات خويش را توسط فرزند ايو که مظهر پاکي است، اعلام مي کند.
رهايي دانائي از دل پاکي امکان پذير است. جاودانگي دانايي با تمامي رنج ها سبب زنده ماندن اميد مي شود.
**********
پرومته پسر Japet ، يكي از تيتان ها بوده. درباره نام مادر او روايات مختلفي در دست است. عده اي نام او را Asia دختر Océan دانسته و برخي مادر او را Clyménè مي دانند. پرومته را آفريدگار انسانهاي اوليه دانسته اند و عقيده داشتند كه او، انسان را با خاك رس سخت و غير قابل نفوظ ساخت ولي در تئوگوني ( كه معمولاً تنظيم آن را به هزيود نسبت مي دهند ) به اين مطلب اشاره اي نشده و فقط او را خيرخواه بشر محسوب داشته اند نه آفريدگار او.
وي به خاطر بشر، زئوس را فريفت: به اين ترتيب كه يكبار در Mécônè ، هنگام يك قرباني بزرگ، وي قرباني را به دو قسمت تقسيم كرد، گوشت و امعاء گاو قرباني شده را در زير پوست حيوان مخفي كرده و قسمت ديگر يعني استخوانها را با چربي پوشاند و به زئوس پيشنهاد كرد كه سهم خود را انتخاب كند، تا بقيه را به مردم بدهد. زئوس قسمت دوم را برگزيد ولي چون متوجه موضوع شد به سختي برآشفت وكينه ي شديدي از پرومته و افراد بشر كه اين حيله به نفع آنها صورت يافته بود به دل گرفت، بنابراين براي تنبيه آنها تصميم گرفت كه آنها را از آتش محروم كند، در اين موقع باز هم پرومته به كمك بشر شتافت به اين معني كه مقداري از بذر آتش را « از چرخ خورشيد » ربوده آن را در ساقه ي گياهي پنهان كرده به زمين آورد و به روايتي اين آتش را، وي از كوره ي هفائيستوس ربوده بود. زئوس افراد بشر و حامي آنها را تنبيه كرد، براي افراد بشر، مخلوق مخصوصي را كه Pandore نام داشت فرستاد و براي تنبيه پرومته، او را با زنجيرهاي فولادين در قفقاز زنداني ساخت و عقابي را مأمور كرد تا جگر او را كه دائم به حال اوليه برمي گشت پاره كند و ببلعد.
زئوس به Styx سوگند ياد كرده بود كه پرومته را هرگز از بند آزاد نسازد. منتهي هنگامي كه هراكلس، از آن حدود مي گذشت، با تيري عقاب را كشت و پرومته را نجات داد. البته زئوس از اين پيش آمد كه يكي از افتخارات پسر او بود خوشحال شد ولي براي آنكه سوگند خود را حفظ كرده باشد پرومته را واداشت تا انگشتري را كه از فولاد همان زنجير و يك قطعه سنگ ( سنگي كه پرومته در قفقاز به آن بسته شده بود ) ساخته شده بود، هميشه به دست كند. در همين موقع بود كه يكي از سانتور ها به نام كيرون، كه از تير هراكلس مجروح شده و به شدت درد مي كشيد حاضر شد صفت فناناپذيري خود را به ديگري واگذار كند و خود براي رهايي از درد، جان بدهد و چون پرومته، اين شرط را پذيرفت به جاي او جاوداني و فناناپذير شد.
طبق پيشگويي پرومته، پسري كه از زئوس و Thetis متولد مي شد قدرتي بيش از قدرت پدر به دست مي آورد و پدر را از تخت به زير مي كشيد. پرومته قدرت پيش گويي نيز داشت، و هم او بود كه وسيله ي تحصيل سيب هاي طلاي را، كه فقط اطلس مي توانست آنها را از باغ هسپريدها بچيند، به هراكلس آموخت. پرومته به پسر خود دوكاليون نيز راه نجات از طوفان را كه زئوس براي فناي بشر پيش بيني كرده بود ياد داد. *
**********
درباره ي پرومته چهار افسانه نوشته آمده است:
بنا بر افسانه ي نخست، از آنجا كه او راز خدايان را به نفع بشر آشكار كرد، خدايان بر كوه قفقازش آهنكوب كردند و عقاب هايي كه به جانبش گسيل داشتند تا جگرش را كه هر دم از نو رشد مي كرد بدرند و بخورند.
بنا بر افسانه ي دوم، پرومته از درد منقارهاي جگرخراش آنقدر خود را به خرسنگ فشرد كه سرانجام با خرسنگ يكي شد.
بنا بر افسانه سوم، پس از گذشت هزاران سال خيانت پرومته كم كم از يادها رفت. خدايان آن را فراموش كردند. عقابان آن را فراموش كردند. او خود نيز آن را فراموش كرد.
بنا بر آفسانه ي چهارم، آدمي از آنچه سبب و بنياد خود را از دست داده بود ملول گشت. خدايان ملول گشتند. عقابان نيز. زخم از سر ملالت به هم بر آمد. آنچه به جا ماند كوه خرسنگ تفسير ناپذير بود. افسانه مي كوشد تفسير ناپذير را تفسير كند. از آنجا كه افسانه از بنيادي حقيقي پديد مي آيد، سرانجام بار دگر به تفسيرناپذير خواهد انجاميد. **
* فرهنگ اساطير يونان و رم، پير گريمال، ترجمه دكتر احمد بهمنش
** سيري در جهان كافكا، سياوش جمادي
